نصرا… سکرتر

این‌جایم، بر تلی از خاکستر

آرشیو برای هستی-در-اینجا-با-دیگران

قصار

چند جمله از احمد فردید:

  • اگر حجاب از روی اشیاء برداشته شود، انسان می‌رود به آسمان بعد به اسماء، بعد به خدای پریروز و پس فردا.
  • حوالت من: گامی به واپس، به زمان پریروز، اما پریروز محال است، پس فردا ممکن.
  • زود آمده‌ام، فلسفه‌ی من تعلق به پس فردا دارد.
  • از اول مشروطه کسی که خودآگاهی پیدا کرده من هستم.
  • حقوق بشر یعنی حقوق نفس اماره با قطع نظر از دین، حتی دین جدید.

از این‌جا

پی‌نوشت: یک بار باید سر صبر بنشینم و همه‌ی بزرگان حاضر کشور را که فردیدی هستند معرفی کنم.

راه سبز امید

وقتی به‌جای «جناح صاحب قدرت» می‌نویسد «جناحی که قدرت خود را در مخالفت با مردم و خواسته‌های به حق آنان توهم کرده است» آدم کیف می‌کند.

این حس لعنتی

جرج اورول داوطلبانه از کشورش می‌کوبد می‌آید بارسلونا که همراه سوسیالیست‌ها  بجنگد. خاطرات این سفر/جنگ را در زنده‌باد کاتالونیا نوشته. خاطراتی که شدت صادقانه بودنش آدم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این خاطره‌ها خواننده را بدون هیچ واسطه‌ای به وسط جنگی می‌برد که در انتها کسانی که اسم‌شان سوسیالیست است سوسیالیست‌های واقعی را اعدام می‌کنند و اورول هم که جان سالم به در برده به خلوتش برمی‌گردد.

بعد اورول، در حالی که سل دارد، توی یک اتاق کوچک یک مسافرخانه‌ی محقر خلوت می‌کند و سیگار می‌کشد و می‌نویسد و آخرش هم می‌میرد. لابد 1984 را خوانده‌اید. یک حس لعنتی توی کارهای اورول موج می‌زند. حسی که درک کردنش، و نوشتن درباره‌اش سخت است. حسی که خیلی وقت‌ها گیجم کرده و اورول به خاطرش برایم یک قهرمان است.

این روزها، موقع افطار کردن، ناخودآگاه، این حس لعنتی…

غنیمت

ابراهیم که بت شکست ایمان داشت و تبر.

این روزها که دور و برمان پر شده از بت‌های جورواجور؛ این روزها که آدم‌هایی که ایمان دارند تبر ندارند و آدم‌هایی که تبر دارند بی‌ایمانند…

00462-01

دیدنش غنیمت است.

وَجَعَلُواْ لِلّهِ أَندَادًا لِّيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعُواْ فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ

آن‌ها براي خدا شبيهانی قرار داده‏اند تا (مردم را) از راه او (منحرف و) گمراه سازند بگو (چند روزی) از زندگي دنيا (و لذات آن) بهره گيريد اما سرانجام كار شما به سوی آتش (دوزخ) است.

سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی 30، ترجمه‌ی مکارم

این روزها

مشغول نوشتن یک سری یادداشت هستم که فکر می‌کنم بعداً بشود با جمع‌بندی آن‌ها درباره‌ی شرایط کنونی کشور و اوضاع احتمالی آینده بهتر صحبت کرد.

1) یک نکته‌ای که وجود دارد این است که اوضاع کنونی کشور ما مورد مشابهی ندارد. برای همین هم نمی‌شود یکی از تئوری‌ها یا تحلیل‌های پیشین را در مورد آن به کار برد. این‌طوری انگار که بخواهی یک لباس را به زور تن این روزها بکنی؛ نمی‌شود. یادداشت اسلاوی ژیژک به نظرم در این باره خیلی راه‌گشاست: این‌که مردم ایران دقیقاً به چه چیزی اعتراض می‌کنند و دنبال رسیدن به چه چیزی هستند؛ و این مقاله.

2) نمی‌شود درباره‌ی ایران صحبت کرد و از دین چیزی نگفت. درباره‌ی فلسفه‌ی دین باید بیش‌تر صحبت کرد. مثلاً این‌که اکثراً پیامبران یا امامان شیعه ساختارشکن بوده‌اند و استفاده از دین برای حفظ یک ساختار قدرت خیلی نمونه‌ی موفق تاریخی ندارد. فکر می‌کنم یکی از کارهای مفید می‌تواند بررسی مجدد یکی از واقعه‌های تاریخی باشد. مثلاً قیام امام حسین(ع). شاید دریدا هم بتواند کمکی بکند.

3) یک قضیه هم این است که دین ایدئولوژیک در ساختار قدرت کشور ما به چیزی مانند سرمایه تبدیل شده. منظورم این است که شاید بشود دیدگاه جریان‌های چپ (مثل مکتب فرانکفورت) درباره‌ی سرمایه را درباره‌اش به کار برد؛ البته نه به طور کامل. فکر می‌کنم دیدگاه‌های کانت و هگل و مهم‌تر از آن‌ها نیچه درباره‌ی دین و سیاست هم کارساز باشد.

4) قسمت‌هایی از گفتمان این روزهای ایران به شدت پست‌مدرن است. مسلماً هیدگر، فوکو و دریدا می‌توانند برای پیدا کردن این قسمت‌ها کمک‌های خوبی باشند. به هر حال یک جنبش مدنی پست‌مدرن خیلی جذاب است.

5) فرهنگ حکومتی در ایران –از صداوسیما گرفته تا نهادهایی مثل ائمه‌ی جمعه، مداحان، واعظان، روزنامه‌ها و غیره– را می‌توان با صنعت فرهنگ‌سازی آدورنو و هورکهایمر مشابه دانست. بررسی سازوکار این نهادها و اهداف و مخاطبان‌شان به نظر مفید می‌آید.

این‌ها تا به حال به ذهن من رسیده. هدفم از نوشتن این لیست درخواست از خوانندگان گرامی است که اگر کسی حوصله‌ی کمک کردن دارد یا می‌تواند عنوانی به این لیست اضافه کند، یا منبع دیگری برای اضافه کردن به یکی از این بخش‌ها دارد، یا در کل هرگونه راهنمایی و غیره دریغ نکند!

روشن‌فکر

چند روز پیش به چند نفر از دوستان گفتم که مداح‌ها در کشور ما خیلی شبیه چیزی هستند که آدورنو آن را صنعت فرهنگ می‌خواند. و می‌خواستم چیزی بنویسم و مدل آدرنو را در ادبیات مداحی پیاده کنم. دیروز خواندم که عماد افروغ گفته که صداوسیما مصداق صنعت فرهنگ آدرنو است. اتفاق جالبی بود.

پی‌نوشت: روشنفکران گرامی! ما آدرنو می‌خواهیم. کسی نبود؟ فوئرباخ، مارکوزه، هورکهایمر، برادران بائر، اشتراوس… نبود؟

پی‌نوشت2: نیچه پیش‌کش‌تان/مان.

بچه‌بازی: قسمت سوم

2) رابطه‌ی بیمارگونه و پراکنده‌ی جنسی معلم-دانش‌آموز که در گفتمان‌ها و شوخی‌های مبتذل، رابطه‌های بدنی به ظاهر ساده و… نمود پیدا می‌کند که به یک انحراف یا دگرباشی جنسی می‌انجامد.

در زمانه‌ی ما رابطه‌ی جنسی برای برخی از متفکران مهم‌تر از قبل شده است. روان‌شناسان و پزشکان و سیاست‌مداران و فیلسوفان و جامعه‌شناس‌ها سعی در شناخت فعالیت‌های جنسی انسان داشته‌اند و گرایش‌های جنسی گوناگونی را صورت‌بندی کرده‌اند: هم‌جنس‌گرایی، ابزارگرایی و… یکی از این گرایش‌ها، که تقریباً به نظر همه انحراف خوانده می‌شود، پدوفیلی یا گرایش به بچه‌های نابالغ است. من این‌جا نمی‌خواهم درباره‌ی پدوفیلی به صورت کلی صحبت کنم؛ که در توان‌ام نیست. اما اشاره به این انحراف و صنعت پردرامد پورنوگرافی غیرقانونی آن برای تذکر به دوستانی است که احتمالاً کل این قضیه – امکان وجود داشتن جاذبه‌ی جنسی به بچه- را نفی می‌کنند. و البته لازم است پیشاپیش از معلم‌های گرامی پوزش بخواهم. چرا که ممکن است برای خواننده این شائبه پیش بیاید که همه‌ی معلم‌ها درگیر این گرایش هستند. که واضح است این‌طور نیست.

از این رابطه در مدرسه پرگویی می‌شود. تقریباً در تمام مدرسه‌هایی که در آن‌ها معلمی کرده‌ام شاهد و فاعل گفت‌وگوهای زیادی درباره‌ی بدن بچه‌ها بوده‌ام. این پرگویی‌ها همه صورت شوخی هستند: فلان بچه امسال چه‌قدر خوب شده، آن یکی هنوز ریش درنیاورده، بهمان بچه چه‌قدر زود بزرگ شده و حجم زیادی از جوک‌ها و شوخی‌های اروتیک. در نگاه اول به نظر می‌رسد که این رابطه کاملاً کنترل می‌شود و در واقع چیزی به جز همین شوخی‌ها برای پر کردن ساعت‌های تفریح میان کلاس‌ها نیست. ولی دقیق‌تر که نگاه کنیم متوجه می‌شویم که این پرگویی به شکل کاملاً هوشمندانه‌ای سعی در پوشاندن حقیقت و فروکاهیدن آن به شوخی دارد. این شوخی‌ها گاهی آن‌قدر گسترده می‌شوند که به طور مثال در مدرسه‌ای شاهد بودم که ناظم‌ها هم جرأت می‌کردند وارد بازی شوند و به راحتی در حضور معلم‌ها درباره‌ی بدن بچه‌ها شوخی کنند. به نظر می‌رسد که شرکت در این گفتمان ثابت می‌کند که این قضیه در کنترل معلم است و چیزی به جز شوخی نیست.

ولی قضیه به همین سادگی نیست. یک بار یکی از معلم‌ها گفت که وقتی دست گردن یکی از بچه‌ها [که رابطه‌ی صمیمانه‌ای با او داشت] می‌اندازد، بعد از مدتی، احساس می‌کند که تحریک شده است؛ بعد از آن حس می‌کند که ادامه‌ی این حرکت گناه دارد و دست‌اش را می‌کشد. واکنش معلم‌هایی که این اعتراف را می‌شنیدند یک چیز بود. همه می‌خندیدند و سعی می‌کردند ماجرا را به شوخی بدل کنند. یکی پیدا شده بود که بازی را به هم بزند و جدی‌تر بگوید که این رابطه برای‌اش تحریک کننده است و کسی دوست نداشت این گزاره حالت جدی به خودش بگیرد.

این شوخی گرفتن یک فعالیت عمدی نیست. معلم‌های درگیر هیچ‌گاه قبول نمی‌کنند که چنین انحراف جنسی پیدا کرده‌اند. نه از سر ریاکاری، که قبول این قضیه برای خودشان هم سخت است. ولی دوستی به دوست دیگر SMS می‌زند که فلان فیلم را ببین. پسر خوشگلی در آن بازی می‌کند و او هم می‌بیند. یا ممکن است روزها درباره‌ی عکس فلان پسربچه در بیلبورد تبلیغاتی صحبت کنند. یا معلمی مجموعه‌ای غنی از فیلم و عکس پورنوی پسربچه داشته باشد. این گرایش هیچ‌گاه به رابطه‌ی جنسی مستقیم با بچه منجر نمی‌شود. چرا که این عمل برای معلم و فکر می‌کنم اکثر مردم دنیا کاری غیراخلاقی به حساب می‌آید. ولی آثار این گرایش در رفتار معلم‌ها مشهود است:

معلم‌ها شوخی‌های زبانی سکسی با بچه‌ها می‌کنند. شوخی‌هایی که در آن‌ها بچه‌ها به عنوان مفعول رابطه‌ی جنسی انگاشته می‌شوند. در اردویی در حضور معلم بین بچه‌های سوم راهنمایی بحث می‌شود که فلان دانش‌آموز شب پیش کدام‌یک از بچه‌ها بخوابد. معلم وارد شوخی می‌شود و بچه را پیش خودش می‌خواباند. صبح هم به بچه می‌گوید که خشتک شلوارت پاره شده. مگر دیشب چه خبر بوده. من نمی‌توانم این شوخی‌ها را، که متأسفانه کم هم نیستند، شوخی ساده بنامم. [البته آثار تربیتی این ادبیات بماند] چرا؟

چون اولاً خیلی وقت‌ها همراه رابطه‌های بدنی به ظاهر ساده هستند. [مثل رابطه‌ی دست‌ها که بالاتر از آن صحبت شد] ثانیاً بچه‌های هدف این شوخی‌ها [چه شوخی‌های زبانی و چه بدنی] بچه‌های زیبا هستند. یعنی بچه‌ای که معلم برای این رابطه انتخاب می‌کند. تقریباً تنها خصوصیت مشترک بچه‌هایی که هدف این شوخی‌ها قرار می‌گیرد زیبایی‌شان است. این گفتمان همیشه هم سکسی نیست. ممکن است شکل آن فلسفه بافتن و حرف زدن از سیاست و فوتبال و هر چیز دیگر باشد. ولی تفاوت‌اش با رابطه‌های دیگر معلم‌-دانش‌آموزی [که واضح است قصد منفی نشان دادن همه‌ی آن‌ها را ندارم] زیبایی بچه‌های انتخاب شده است. که فکر می‌کنم یک معیار عینی و خطاناپذیر باشد.

هدف من از این چند قسمت نشان دادن و روشن کردن اتفاق‌هایی بود که دیده بودم. و البته یک لایه تحلیل از علل و دلایل پدید آمدن‌شان. برای همین هم نوشته به یک مقاله شبیه نیست. من فعلاً -در حد توان‌ام- تعریف کرده‌ام که ماجرا از چه قرار است. قسمت اصلی کار که شامل آسیب‌شناسی و تشخیص رابطه‌های مضر و راه‌کارهای پیشنهادی برای کم‌تر کردن آن‌هاست باقی مانده است. که البته نیاز به کار و مطالعه و وقت بیش‌تر و همکاری احتمالی دوستان و علاقه‌مندان دارد. که امیدوارم در یک بازه‌ی چند ماهه به نتایج قابل ارائه‌ای برسد.

تمام

بچه‌بازی: قسمت دوم

این رابطه به همین بازی ساده و بی‌هدف ختم نمی‌شود. کم‌کم معلم بر میزان تأثیرش روی بچه‌ها آگاه می‌شود. معلم برای دانش‌آموزان‌اش نوعی ابرمرد محسوب می‌شود. برخی روان‌شناسان و مشاوران آموزشی اعتقاد دارند این نگاه دانش‌آموز به معلم به خاطر تغییرات جنسی دانش‌آموز در دوران بلوغ است. آنان می‌گویند پسر در دوران بلوغ و تجربه‌ی تغییرهای بدنی به پسری که این تغییرها را گذرانده است و جوان بالغی شده است به دید عظمت نگاه می‌کند. البته من این مطلب را در کتاب یا مقاله‌ای ندیدم که بخواهم به آن ارجاع بدهم. از یک دکتر روان‌پزشک و دو مشاور باتجربه‌ی نوجوانان شنیده‌ام. فکر می‌کنم دست‌ِکم یک دلیل دیگر هم وجود دارد: گفتمان معلم-دانش‌آموزی در مدرسه. دانش‌آموز تیزهوش علاوه بر تغییرهای بدنی که تا حدودی برای‌اش مبهم است با یک مفهوم مبهم دیگر هم درگیر است: تیزهوش. او را تیزهوش می‌خوانند و او دقیقاً نمی‌داند که تیزهوش چه مختصاتی دارد، چه تفاوتی با دیگران دارد و او باید به عنوان یک تیزهوش چه‌کار کند. برای همین برای او یک جوان تیزهوش که الآن معلم‌اش است کسی است که با این تیزهوش بودن‌اش کنار آمده است و می‌تواند او را در ادامه‌ی زندگی به عنوان یک تیزهوش راه‌نمایی کند.

این مطلب را می‌توان به سادگی در گفتمان‌های معلم-دانش‌آموزی دید. معلم جوان خیلی وقت‌ها برای دانش‌آموزها از دیگران صحبت می‌کند: کسانی که تیزهوش نیستند. هم‌کلاسی‌های دانشگاه، استادهای دانشگاه، دانش‌آموزهای عادی، مردم عادی و غیره. خیلی وقت‌ها در کلاس درباره‌ی حماقت‌ها و کج‌فهمی‌ها و درک نکردن‌های غیرتیزهوش‌ها صحبت می‌شود. مثلاً معلم مبحثی را درس می‌دهد و بعد می‌گوید که دانشجوهای عادی در درک این مطلب ناتوان هستند. یا مثلاً معلمی که سر کلاس فیزیک از موضوعات عرفانی و دینی صحبت کرده‌ بود و بعد به بچه‌ها گفته بود که اکثر مردم، حتی پدر و مادرهای‌تان، نمی‌توانند این موضوع را درک کنند و بر راه خطا هستند. کنار مدرسه‌ی حلی2 یک مدرسه‌ی عادی است. خیلی وقت‌ها معلم‌ها به دانش‌آموزان کم‌کار می‌گویند که در صورت ادامه‌ی کم‌کاری‌ها فرقی با بچه‌های مدرسه‌ی کناری نخواهند داشت.

این‌طوری می‌شود که معلم فارغ‌التحصیل برای دانش‌آموز تیزهوش تنها کسی می‌شود که می‌تواند او را از درگیری‌های ذهنی و بدنی و روانی و ایمانی دوران بلوغ نجات دهد. نه خانواده و نه همه‌ی دیگران غیرتیزهوش؛ کسی نمی‌تواند درک کند که آنان چه حالی دارند. نکته‌ی جالب این است که این دو پدیده یک‌دیگر را تقویت می‌کنند. هرچه معلم ابرمردتر می‌شود و تأثیرش بر دانش‌آموز بیش‌تر می‌‌شود دیگران حقیرتر می‌شوند و برعکس. بزرگی این رابطه برای معلم غیرقابل تصور است. به یک‌باره برای دانش‌آموز به فرشته‌ی نجات و دانای کل تبدیل می‌شود. حرکات و گفته‌های معلم بیش‌تر از چیزی که تصور می‌کند برای دانش‌آموز مهم می‌شود.

این تأثیرها باعث ایجاد علاقه می‌شود. دانش‌آموز احساس می‌کند که به این رابطه نیاز دارد و معلم هم از این رابطه لذت می‌برد. این علاقه گاهی اوقات به شکل‌های افراطی می‌رسد. یکی از معلم‌های فارغ‌التحصیل باتجربه می‌گفت که در ابتدای معلمی رابطه‌ی عاطفی شدیدی با بچه‌ها داشته و احساس می‌کرده که بدون آن‌ها نمی‌تواند زندگی کند. او می‌گفت که بعد از ازدواج فهمیده که جای اصلی آن عاطفه در رابطه‌ی زناشویی است و بعد از آن به شکل درست معلمی پی برده است. البته همه‌ی معلم‌ها این‌طور فکر نمی‌کنند. مثلاً یکی از معلم‌های متأهل برای بچه‌ها‌ گفته که محبتی که به آن‌ها دارد با محبت زناشویی متفاوت است و حتی بالاتر. گاهی این رابطه‌ها به رابطه‌های شدید عاطفی می‌انجامد که خوشبختانه مدتی است که این رابطه‌های افراطی در مدرسه‌ها شناسایی شده و به معلم‌های تازه‌کار آموزش‌هایی درباره‌ی این رابطه داده می‌شود که منجر به کم‌‌تر شدن این رابطه‌ها شده است.

اما دو شکل از بچه‌بازی هست که خیلی شناخته شده نیست؛ از آن صحبت نمی‌شود و در مدرسه‌ی حلی و میان مدرسه‌های غیرانتفاعی پول‌دار (که اکثراً با اهداف خاص تأسیس شده‌اند) به سرعت در حال گسترش است. هدف اصلی من از این نوشتار تحلیل این دو شکل بچه‌بازی است:

1) رابطه‌ی مرید و مرادی که در آن معلم خود را مسئول اصلی شکل‌دهی افکار دانش‌آموزان می‌داند.

2) رابطه‌ی بیمارگونه و پراکنده‌ی جنسی معلم-دانش‌آموز که در گفتمان‌ها و شوخی‌های مبتذل، رابطه‌های بدنی به ظاهر ساده و… نمود پیدا می‌کند که به یک انحراف یا دگرباشی جنسی می‌انجامد.

البته این دو شکل مرزهای شفافی ندارند و خیلی وقت‌ها اتفاقی که می‌افتد مخلوطی از این دو است. ابتدا به طور خلاصه این دو رابطه را ایضاح می‌کنم.

1) مرید و مرادی

معلم‌ها به دلیل‌هایی که پیش‌تر عنوان شد تسلط زیادی روی بچه‌ها دارند و به دلایل مختلفی مثل لذت بازتولید خود در نسل آینده، توهم قدرت و گاهی وظیفه‌ی دینی و خود را در امتداد «اِنی بعثتُ معلماً» دیدن افکار و عقاید خود را به بچه‌ها غالب می‌کنند. گاهی آن‌ها فکر می‌کنند که میزان این تأثیر روی بچه‌ها به خاطر قدرت آن‌ها و بدیع بودن عقاید و معرفت‌های‌شان است. در صورتی که این کار هیچ نیازی به این ملزمات ندارند. برای همین است که این معلم‌ها در دنیای خارج از مدرسه چیز خاصی نیستند. عقایدشان توسط هیچ کسی به جز شاگردان‌شان جدی گرفته نمی‌شود و خیلی از افکارشان حتی برای هم‌سن و سالان‌شان مسخره و ابتدایی است. مدرسه برای آنان تنها جایی است که حرف‌های‌شان خریدار دارد و البته هیچ‌وقت نمی‌توانند محل پیامبری‌شان را ترک کنند.

این قضیه در مدرسه پذیرفته شده است. هر معلمی بچه‌هایی دارد که بیش‌تر از بقیه تحت تأثیر او هستند. اصطلاح «بچه‌های آقای فلانی» عبارت جاافتاده‌ای است و تقریباً هر معلمی برای خودش بچه‌هایی دارد. بعضی وقت‌ها هم اتفاق افتاده است که معلم‌ها بر سر تصاحب دانش‌آموزان کارشان به رقابت یا حتی مشاجره کشیده شده باشد. و البته در مدرسه موجودی به نام مشاور وجود دارد که در این مواقع تصمیم می‌گیرد حق با کدام معلم است. برای همین ممکن است معلمی حق تدریس در پایه‌ای خاص را نداشته باشد. [هر پایه یک مشاور دارد] هیچ نهاد بالاتری برای نظارت بر این محتوی علمی- فلسفی- دینی که این معلم‌ها برای بچه‌های‌شان تدارک دیده‌اند وجود ندارد. بنابراین به شانس بچه‌ها ربط دارد که در کدام پایه باشند یا دور و بر کدام معلم چرخیده باشند. البته این تأثیرها در همه‌ی مدارس این‌قدر بی‌قاعده نیست. در برخی از مدارس غیرانتفاعی برنامه‌های منسجمی وجود دارد که دانش‌آموز خروجی از مدرسه گرایش دینی، سیاسی و… دقیقاً مشخصی داشته باشد.

معلمی برای ورود به کلاس ریاضی شرط 10 کیلومتر دویدن می‌گذارد و دانش‌آموزان کلاس فوق برنامه‌اش را به اردوهای سخت می‌برد و ریاضت می‌دهد. چرا که احساس می‌کند همراه ریاضی یاد گرفتن باید به بدن هم ریاضت داد و سختی کشید. معلمی در مخالفت با یک کلاس عنوان می‌کند که این کلاس بچه‌های سوم راهنمایی را به فکر کردن می‌اندازد و من صلاح نمی‌دانم که این بچه‌ها الآن به فکر کردن بیفتند. هنوز برای‌شان زود است. هر وقت صلاح بود خودم اقدام می‌کنم. مشاوری می‌گوید صلاح نمی‌بیند هیچ کلاس با نام اصلی یا فرعی فلسفه برای بچه‌ها‌ی‌اش برگزار شود. و یکی از معلم‌های متأهل و باسابقه‌ی حلی و مدرسه‌های غیرانتفاعی دیگر می‌گفت که هیچ چیزی در دنیا به اندازه‌ی دانش‌آموز سال اول راهنمایی حلی لذت‌بخش نیست. چرا که ماده‌ی خامی است که هر جوری بخواهی می‌توانی درش بیاوری. و این اتفاقی است که در این مدارس می‌افتد. [در برخی مدارس با هدف‌های مذهبی و سیاسی و در برخی دیگر بی‌قاعده و متناسب با عقیده‌ی معلم‌ها] و با تمامی نظریه‌های نوین آموزشی در تناقض است.

فقط کافی است که معلم باشی. هر بازی و برنامه‌ای که خواستی پیاده می‌کنی و تا وقتی که صدای‌اش در نیامده باشد کسی کاری به کارت ندارد. و معلم شدن برای یک فارغ‌التحصیل هیچ شرط خاصی ندارد. آموزشی هم برای معلم‌های تازه‌کار وجود ندارد. فکر نمی‌کنم در هیچ مدرسه‌ای در دنیا [و حتی مدرسه‌های دولتی ایران] معلم‌ها ‌این‌چنین آزادی عملی‌ در کار و راحتی در استخدام داشته باشند.

بچه‌بازی: قسمت اول

بچه‌بازی شکل‌های گوناگونی دارد و مثل همه‌ی رابطه‌هایی که دو طرف‌اش انسان است بسیار پیچیده است. تحلیل دقیق آن در یک چارچوب مشخص و موشکافی انواع آن در حوصله‌ی جایی مثل وبلاگ نیست. برای همین حرکت من در این نوشتار پراکنده است. قصد ندارم از نقطه‌ی مشخصی شروع کنم و قضیه را در یک نظام دقیق بررسی کنم. چرا که این کار در چند هزار کلمه غیرممکن است. و به وقت و منابع بیشتری نیاز دارد. من این‌جا از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر می‌روم و البته سعی می‌کنم که این حرکت کاملاً بی‌نظم نباشد. باز هم خواهش می‌کنم که اگر می‌خواهید در بحث شرکت کنید این کار را بدون نام انجام ندهید و لطفاً درباره‌ی موضوع بنویسید. بهتر است نظرهای کلی درباره‌ی بچه‌بازی در پایان این سری نوشته مطرح شود و در هر قسمت درباره‌ی همان قسمت بحث شود.

از جوان 18 ساله‌ای شروع می‌کنیم که از دبیرستان علامه‌حلی فارغ‌التحصیل شده و سال اول دانشگاه است و در مدرسه‌ی راهنمایی علامه‌حلی شروع به کاری می‌کند معلمی می‌گویند. اولین شکل بچه‌بازی همین‌جا آغاز می‌شود. پسرهای دوازده ساله اسباب‌بازی‌های جالبی هستند. واکنش‌های بچه‌ها برای معلم [اجازه بدهید او را معلم بخوانیم.] جالب است. فرض کنید شما یک روبات خیلی هوش‌مند دارید که در برابر همه‌ی کارهای شما واکنش نشان می‌دهد؛ واکنش‌هایی که برای‌تان غیر قابل پیش‌بینی است. طبیعتاً سر و کله زدن با این روبات برای‌تان لذت‌بخش است. و هیچ روباتی هوش‌مندتر از بچه‌ی دوازده ساله نیست. اولین چیزی که توجه این معلم تازه‌کار را جلب می‌کند همین واکنش‌هاست. برای همین هم همه‌ی معلم‌ها انبار بسیار پرباری از واکنش‌های بچه‌ها دارند: حاضرجوابی‌ها، شوخی‌ها، جواب‌ها و سوال‌های هوش‌مندانه، حماقت‌ها، مشکلات و خطاهایی که از بچه‌ها سر زده و معلم با دقت و وسواس خاصی همه را جمع‌آوری می‌کند. زنگ تفریح هم زمان خوبی برای مبادله کردن این خاطرات است. معلم‌ها با لذت وصف‌ناپذیری این خاطره‌ها را برای هم تعریف می‌کنند و انبارهای خودشان را غنی‌تر می‌کنند.

معلم فارغ‌التحصیلی را ندیده‌ام که این واکنش‌ها برای‌اش لذت‌بخش نباشد. این مسئله وقتی جدی‌تر می‌شود که معلم در این بازی فقط یک ناظر نباشد. معلم جوان که لذت جدیدی پیدا کرده است مشغول بازی کردن با قدرت فهم بچه‌ها می‌شود. این بچه‌ها که تیزهوش خوانده می‌شوند و برخی‌شان ضریب هوشی بالایی دارند و برخی مثل خوره درس می‌خوانند و تکلیف‌های معلم‌شان را با هر بدبختی انجام می‌دهند و تا مسئله‌ای را نفهمند بی‌خیال نمی‌شوند ابزارهای مناسبی برای این کار هستند. شاید این رابطه در جاهای دیگری هم اتفاق بیافتد: تاکسی، خانواده و… ولی فرق مهم‌اش در این است که این‌جا بیست و چهار جفت چشم به یک نفر خیره می‌شوند تا از او چیز یاد بگیرند و تقریباً همه‌ی حرف‌ها و حرکت‌های معلم‌شان را ضبط می‌کنند و درباره‌اش فکر می‌کنند. [معلم فارغ‌التحصیل برای بچه‌ها نوعی ابرمرد به حساب می‌آید. درباره‌ی این موضع بعداً توضیح می‌دهم.] برای همین این کار برای معلم بسیار ساده است و نیاز به مهارت خاصی ندارد.  این‌گونه می‌شود که معلم به بچه‌های سوم راهنمایی انتگرال نامعین درس می‌دهد و با بچه‌ی اول راهنمایی درباره‌ی تئوری نسبیت انشتین صحبت می‌کند و برای دوستان‌اش تعریف می‌کند که فلان دانش‌آموز الگورتیمی را نوشت که دانشجویان سال دوم نمی‌توانند.

این شکل از سکسوالیته بی‌هدف است، [انواع هدف‌مند را بعداً بررسی می‌کنم] توجه خاصی به بدن دانش‌آموز ندارد و بیشتر از هر چیز دیگری بر پایه‌ی لذت معلم شکل می‌گیرد. (و البته شدت و ضعف دارد) لذت تازه کشف شده برای معلم بسیار جالب است و معلم به شدت به این رابطه وابسته می‌شود. طوری که اگر چند وقت معلمی نکند دل‌اش برای سروکله زدن با بچه‌ها تنگ می‌شود و احتمالاً بعد از مدتی نمی‌تواند بر این وسوسه غلبه کند و معلمی را از سر می‌گیرد. بسیار هستند معلمانی که درس دادن را رها کرده‌اند و حتی گفته‌اند که دیگر این کار را نخواهند کرد و دوباره مشغول شده‌اند. یا برای خودشان مهلت تعیین کرده‌اند که تا فلان وقت بیشتر معلمی نمی‌کنند و بعد از آن به کار و زندگی اصلی خودشان می‌پردازند و بارها این مدت را تمدید کرده‌اند. یا معلمی که وقتی فهمید یک سال است معلمی نمی‌کنم با تعجب زیادی پرسید چه‌طوری؟ مگر ممکن است؟ چگونه تحمل می‌کنی؟ این وابستگی خیلی مهم است و چیزهای زیادی را روشن می‌کند. اگر بگویم معلمی [فارغ‌التحصیل حلی]  که مدتی معلمی نکرده است حال و روزی شبیه کسی دارد که رابطه‌ی جنسی منظم داشته و مدتی است که این رابطه قطع شده است احتمالاً شما من را به تفسیر به رأی محکوم می‌کنید و من هم فعلاً این‌چنین سنگین حکم نمی‌کنم. ولی اگر کسی حوصله داشته باشد و قسمت‌های بعدی را بخواند شاید به گزاره‌های مشابهی برسد.

این‌جا مسئله‌ی دیگری هم وجود دارد. اکثر اوقات کادر اداری مدرسه از این وابستگی [اعتیاد] معلم‌های جوان آگاه‌اند و می‌دانند که معلم در هر صورت به کارش ادامه می‌دهد. برای همین خیلی وقت‌ها این معلمان جوان از لحاظ مالی، فکری و غیره از سوی مسئولان مدرسه به بیگاری گرفته می‌شوند؛ مسئولان بلندپایه‌تر افکار و ایده‌ها و عقایدشان را به زیردستی‌ها تحمیل می‌کنند و تقریباً مطمئن هستند که این معلم‌ها در هر شرایطی به کارشان ادامه خواهند داد. نیروی کار مطیع و کم‌خرج و پرکار. البته از آن‌جایی که این قضیه ربطی به بحث ما ندارد بیشتر درباره‌اش صحبت نمی‌کنم.

نمود مهم این شکل بچه‌بازی در کارهای خارج از سیلابس درسی مصوب است. معلم که احساس می‌کند سیلابس درسی، که موظف به درس دادن‌اش است، کارایی لازم را ندارد قسمتی از زمان کلاس را به کارهای دیگر اختصاص می‌دهد. این کارها که مدرسه تقریباً نظارت خاصی روی‌اش ندارد می‌تواند درس اضافه یا چیزهای عجیب و غریبی باشد که هیچ ربطی به درس ندارد. مثلاً معلم کارگاه در پانزده دقیقه‌ی پایانی کلاس درباره‌ی اصل عدم قطعیت در مکانیک کوانتومی صحبت می‌کند. یا معلم کامپیوتر برای بچه‌ها معما طراحی می‌کند یا معلم فیزیک به جای درس دادن نیروی ارشمیدس برای بچه‌ها از سیاه‌چاله‌ها می‌گوید یا خیلی کارهای عجیب دیگر. معلمی را می‌شناسم که در شصت دقیقه وقت کلاس نمی‌توانست نیم‌ساعت را هم به درس اصلی اختصاص بدهد و می‌گفت بعضی وقت‌ها بیش‌تر از پانزده دقیقه درس نمی‌دهد: او اعتقاد داشت کارهای جانبی که سر کلاس انجام می‌دهد از درس رسمی مهم‌تر است. البته تأثیر این رابطه در سیلابس‌های رسمی مدرسه هم مشهود است. و این تأثیر در سیلابس‌های مصوب مضرترین تأثیر ممکن است. چرا که به یک معلم و چند دقیقه وقت کلاس محدود نمی‌شود و گاهی سال‌ها و دوره‌ها ادامه پیدا می‌کند. به هر حال این سیلابس‌ها توسط معلم‌ها نوشته می‌شود [که به جز تسلط علمی بر موضوعْ آموزش خاصی درباره‌ی روش‌های آموزش ندیده‌اند] و خیلی وقت‌ها چیزهای عجیبی در این سیلابس‌ها پیدا می‌شود که حاصل کنج‌کاوی چند معلم بوده است. به راحتی می‌توان ریشه‌های بازی با قدرت فهم دانش‌آموز را در بسیاری از این سیلابس‌ها دید. شکل‌های دیگر این سکسوالیته را در جاهای دیگر مثل اردوها هم می‌توان دید. مثلاً یک سال در اردوی شهرکرد و هنگام بازدید از تونل آبی کوهرنگ به بچه‌های اول راهنمایی گفته شد که چیزی که از تونل پایین می‌آید شیر است. تعدادی از بچه‌ها هم به خاطر رنگ سفید این آبِ کف‌آلود گول خوردند و تا زمان رسیدن به بالای تونل قضیه را نفهمیدند. این قضیه شاید برای بچه‌ها یک شوخی ساده بود و دوستانی که در این اردو بوده‌اند آن را فاقد اهمیت بدانند: فقط یک شوخی ساده. ولی معلم‌ها از این کار خیلی لذت بردند: یک بازی بزرگ روی ذهن بچه‌ها. دو سال بعد در اردوی مشابهی همین کار انجام شد. و این بار قبل از رسیدن به پای کوه برای بچه‌ها کلی دلایل شیمیایی و زیست‌شناختی و فیزیکی آورده شد تا باور کنند که چگونه آنزیم‌های طبیعی در دل کوه شیر تولید می‌کنند و طبیعتاً بچه‌های دوازده ساله گول خوردند و این معلم‌ها بودند که با لذت زیادی این خاطره را برای دیگران تعریف کردند: یک موفقیتِ دیگر. آن‌ها بازی را برده بودند.

این سکسوالیته در شکل‌های افراطی خود معلم را تبدیل می‌کند به یک کلکسیونر. کسی که با دقت نوشته‌ها و پاسخ‌نامه‌های امتحان‌های عجیب و غریب و فیلم‌ها و تحقیق‌ها و نامه‌ها و در کل همه‌ی واکنش‌های بچه‌ها را جمع‌آوری می‌کند و از دیدن مجددش هم لذت می‌برد. این معلم‌ها خصوصیات اخلاقی و فکری بچه‌ها را در پوشه‌های مختلف جمع می‌کنند و عاشق کشف زوایای پنهان ذهن بچه‌ها هستند: فلان بچه از ارتفاع می‌ترسد و آن یکی حسود است و فلانی و بهمانی باهم قهر کرده‌اند و آن یکی عاشق سریال لاست است و این یکی از ریاضی بدش می‌آید و فلان دانش‌آموز با پدرش مشکل دارد و… این اطلاعات بعضی وقت‌ها گران‌بهاترین دارایی‌هایی این معلم [افراطی] می‌شوند.

به هر حال این لذت اجتناب‌ناپذیر است و شاید به قول دوستان نمکِ معلمی باشد. ولی وقتی معلمی از آن آگاهی نداشته باشد، به شدت درگیر و معتاد این رابطه شود و زندگی خودش را بدون وجود این رابطه کسل‌کننده و بی‌روح بداند ماجرا مهم‌تر از نمکِ معلمی می‌شود. [معلمی می‌گفت از ساعتی که مدرسه تعطیل می‌شود لحظه‌شماری می‌کند که دوباره صبح شود و بتواند با بچه‌ها سروکله بزند. جدا از این شکل‌های افراطی خیلی از معلم‌ها واقعاً نمی‌توانند بیش‌تر از چند ماه مدرسه نروند. و البته اکثراً خودشان را گول می‌زنند و دلایل دیگری برای ادامه‌ی معلمی خودشان می‌آورند.] این موقع است که کلاس درس بیش‌تر از آن‌که محل آموزش باشد تبدیل به جایی می‌شود برای ارضای معلم‌ها. و این یعنی که در کشور ما بچه‌های تیزهوش جدا می‌شوند و به‌جای دیدن آموزش‌های تخصصی تبدیل به اسباب‌بازی و ابزار سکسوالیته‌ی هم‌نوعان چند سال بزرگترشان می‌شوند و این چرخه تا ابد ادامه پیدا می‌کند. [درباره‌ی نحوه‌ی بازتولید این رابطه در نسل‌های بعدی توضیح خواهم داد.]

این شکل از بچه‌بازی، برخلاف شکل‌های دیگری مثل رابطه‌های عاطفی و جسمی و شکل‌دهی‌های ذهنی هدف‌مند [که در ادامه درباره‌شان صحبت می‌کنم] به چالش کشیده نمی‌شود. در مدرسه‌ها آگاهی‌های محدودی از شکل‌های دیگر بچه‌بازی وجود دارد و درباره‌اش بحث می‌شود. ولی این شکل همیشه مغفول مانده و این فراموشی باعث شده که حتی در نظر خیلی از معلم‌ها هیچ قبحی نداشته باشد.

و البته ماجرا در شکل‌های دیگرش خطرناک‌تر و هیجان‌انگیزتر خواهد شد…

بچه‌بازی: مقدمه

نوشتن درباره‌ی این موضوع واکنش‌های متفاوتی داشت: که خواندن‌اش برای بچه‌ها مناسب نیست. که حرمت‌ها شکسته می‌شود و مردم بد برداشت می‌کنند و پیشنهاد شد که نظرها بسته شود و غیره. و البته من کار خودم را ادامه می‌دهم.

من می‌خواهم موشکافانه توضیح بدهم که وقتی معلمی دست گردن دانش‌آموز می‌اندازد و برای‌اش حرف می‌زند یا نمی‌زند دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد. تمام سعی‌ام را می‌کنم که این رابطه‌ی تقریباً پیچیده را به چالش بکشم و زوایای پنهان‌اش را آشکار کنم. اصلاً فکر نمی‌کنم خواندن این‌ها برای بچه‌هایی که اکثراً درگیر این رابطه هستند بد باشد. ما انسان‌های ریاکاری هستیم. ما صبح تا عصر و گاهی عصر تا شب و حتی گاهی شب تا صبح مشغول کاری هستیم و بعد دوست نداریم درباره‌اش صحبت شود. چیزهایی به عنوان ادب و حیا و حرمت‌ها را ساخته‌ایم برای جلوگیری از به گفت‌وگو کشیده شدن کارهای‌مان. شاید احساس می‌کنیم وقتی درباره‌ی کارهای‌مان صحبت نشود بد نیستند.

جالب است که یک بچه را که در این رابطه به عنوان یک طرفِ درگیر (اگر نخواهیم بگوییم طرفِ مغلوب) است از دانستن چون و چرای این رابطه منع کنیم. [و کماکان رابطه را ادامه دهیم.]  من نافی ادب نیستم. و در این نوشتار هم تمام سعی‌ام را می‌کنم که بی‌ادبی نکنم. [هرچند گاهی اوقات خیلی سخت است!] ولی فکر می‌کنم نوشتن و تحلیل این رابطه بی‌ادبی نیست. ادب بیشتر به کنترل اعمال انسان ربط دارد تا نوشتن درباره‌ی آن‌ها.

اما چرا می‌نویسم؟ من، هم به عنوان دانش‌آموز و هم به عنوان معلم، در دو طرف این رابطه درگیر بوده‌ام. و حس می‌کنم که این رابطه آن‌طور که باید تحلیل نشده است. در این رابطه‌ی پیچیده بدن‌ها و ذهن‌ها درگیر هستند. مطمئناً تحلیل این رابطه بدون در نظر گرفتن بدن‌ها یا ذهن‌ها تحلیل کاملی نخواهد بود و همه‌ی سعی من همین است که بتوانم بدن‌ها و ذهن‌ها و رابطه‌ی بین آن‌ها را با دقت بیشتری نگاه کنم. من فکر می‌کنم، و سعی می‌کنم روشن کنم، که بچه‌ها در این رابطه به شدت آسیب می‌بینند. و البته منظورم از آسیب بیشتر مطابق با چیزی است که فیلسوفان اگزیستانسیالیست، مثل سارتر، هیدگر، دواین هوبنر و غیره تعریف می‌کنند؛ نه عقده‌های جنسیتی آن‌طور که فروید می‌گوید.

در این پرسشِ مجدد از بچه‌بازی از آرا و بیشتر از آن از نحوه‌ی نگاه کردن کسانی مثل فوکو و نیچه و هم‌چنین از مشورت مستقیم و غیرمستقیم روان‌پزشکان و مشاوران امور مربوط به نوجوانان و معلمان پرسابقه و لیست بلندبالای خاطرات و شنیده‌های‌ام استفاده می‌کنم و البته تمام سعی‌ام را می‌کنم که خاطرات را به شکلی روایت کنم که کسی از لابه‌لای خاطرات شناخته نشود. به علت این شکلِ روایت از خاطره‌ها و چیزهای دیگر دوست دارم اگر کسی وارد بحث می‌شود به جای مناقشه در مثال‌ها به اصل مطلب توجه کند. شاید شما فکر کنید که خاطره‌ای را جعل یا تحریف کرده‌ام و البته من هیچ مدرک مستندی از این خاطره‌ها ندارم. البته اگر حافظه‌ام دچار مشکل نشده باشد یا راویان دستِ اول درباره‌ی خودشان دروغ نگفته باشند تمام‌شان حقیقت دارند.

موضوع دیگری که دوست دارم درباره‌اش بنویسم این پرسش است: آیا یک یا چند هژمونی یا باور نسبتاً همه‌گیر یا اخلاق مشترک بین فارغ‌التحصیلان مدرسه‌ی علامه‌حلی – مدرسه‌ای که منبع اصلی من برای نوشتن است – و کلی‌تر از آن در بچه‌هایی که با شیوه‌ای تقریباً یک‌سان با این مدرسه در مدرسه‌های غیرانتفاعی دیگر آموزش می‌بینند وجود دارد یا نه؟ و این‌که فکر می‌کنم گفتمان‌های زیادی در مدرسه‌ها [مدرسه‌هایی که ذکر شد] درباره‌ی این شکل از سکسوالیته وجود دارد که به شکلی هدف‌مند اصل ماجرا را پنهان می‌کند و به بازتولید آن در نسل‌های بعدی می‌انجامد.

و از همه‌ی کسانی که این‌جا را می‌خوانند صمیمانه درخواست دارم با شرکت در این بحث به روشن‌تر شدن موضوع کمک کنند.

Older entries »