نصرا… سکرتر

این‌جایم، بر تلی از خاکستر

آرشیو برای اکتبر, 2009

توالت

پشت در توالت دانشگاه ما، مثل اکثر جاهای مشابه، پر بود از جملات مختلف درباره‌ی مقام عظمی. بعد این بسیجی‌ها هی می‌اومدن در رو سفید می‌کردن؛ دوباره از اول. چند روز پیش رفتم توالت و دیدم کل در رو قهوه‌ای کردن. که مثلاً کسی نتونه چیزی بنویسه. همین‌جوری خیره شده بودم به این درِ قهوه‌ای، داشتم به این فکر می‌کردم که چه شبیه کل مملکت ما شده این در.

پرونده

در زندگی شخصیم چیزهای معدودی هستند که به آن‌ها افتخار می‌کنم! یکی به‌شان اضافه شد: نوشتن در پرونده.

لذت‌های ممنوعه

وقتی در یک بعدازظهر مطبوع پاییزی، وسط بلوار کشاورز پیپ به دست راه می‌روم و باد ملس پاییز توی موهایم می‌چرخد، فارغ از هر بحث فرهنگی، مذهبی، ایدئولوژیک یا فلسفی از همه‌ی زن‌های سرزمینم خجالت می‌کشم.