نصرا… سکرتر
اینجایم، بر تلی از خاکسترآرشیو برای آگوست, 2009
این حس لعنتی
جرج اورول داوطلبانه از کشورش میکوبد میآید بارسلونا که همراه سوسیالیستها بجنگد. خاطرات این سفر/جنگ را در زندهباد کاتالونیا نوشته. خاطراتی که شدت صادقانه بودنش آدم را تحت تأثیر قرار میدهد. این خاطرهها خواننده را بدون هیچ واسطهای به وسط جنگی میبرد که در انتها کسانی که اسمشان سوسیالیست است سوسیالیستهای واقعی را اعدام میکنند و اورول هم که جان سالم به در برده به خلوتش برمیگردد.
بعد اورول، در حالی که سل دارد، توی یک اتاق کوچک یک مسافرخانهی محقر خلوت میکند و سیگار میکشد و مینویسد و آخرش هم میمیرد. لابد 1984 را خواندهاید. یک حس لعنتی توی کارهای اورول موج میزند. حسی که درک کردنش، و نوشتن دربارهاش سخت است. حسی که خیلی وقتها گیجم کرده و اورول به خاطرش برایم یک قهرمان است.
این روزها، موقع افطار کردن، ناخودآگاه، این حس لعنتی…
پدیدهی عجیب
احمدینژاد در خطبههای نمازجمعهی هفتهی پیش ضمن انتقاد از این نکته که حجم انتقادات از وی کم شده است و مردم بهجای او مشغول شستن کل نظام حاکم هستند؛ اضافه کرد که مردم باید یادشان باشد که اینها هر چیزی که باشند، باز هم آن پدیدهی عجیب بنده هستم.
غنیمت
ابراهیم که بت شکست ایمان داشت و تبر.
این روزها که دور و برمان پر شده از بتهای جورواجور؛ این روزها که آدمهایی که ایمان دارند تبر ندارند و آدمهایی که تبر دارند بیایمانند…

دیدنش غنیمت است.
وَجَعَلُواْ لِلّهِ أَندَادًا لِّيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعُواْ فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ
آنها براي خدا شبيهانی قرار دادهاند تا (مردم را) از راه او (منحرف و) گمراه سازند بگو (چند روزی) از زندگي دنيا (و لذات آن) بهره گيريد اما سرانجام كار شما به سوی آتش (دوزخ) است.
سورهی ابراهیم، آیهی 30، ترجمهی مکارم