این رابطه به همین بازی ساده و بیهدف ختم نمیشود. کمکم معلم بر میزان تأثیرش روی بچهها آگاه میشود. معلم برای دانشآموزاناش نوعی ابرمرد محسوب میشود. برخی روانشناسان و مشاوران آموزشی اعتقاد دارند این نگاه دانشآموز به معلم به خاطر تغییرات جنسی دانشآموز در دوران بلوغ است. آنان میگویند پسر در دوران بلوغ و تجربهی تغییرهای بدنی به پسری که این تغییرها را گذرانده است و جوان بالغی شده است به دید عظمت نگاه میکند. البته من این مطلب را در کتاب یا مقالهای ندیدم که بخواهم به آن ارجاع بدهم. از یک دکتر روانپزشک و دو مشاور باتجربهی نوجوانان شنیدهام. فکر میکنم دستِکم یک دلیل دیگر هم وجود دارد: گفتمان معلم-دانشآموزی در مدرسه. دانشآموز تیزهوش علاوه بر تغییرهای بدنی که تا حدودی برایاش مبهم است با یک مفهوم مبهم دیگر هم درگیر است: تیزهوش. او را تیزهوش میخوانند و او دقیقاً نمیداند که تیزهوش چه مختصاتی دارد، چه تفاوتی با دیگران دارد و او باید به عنوان یک تیزهوش چهکار کند. برای همین برای او یک جوان تیزهوش که الآن معلماش است کسی است که با این تیزهوش بودناش کنار آمده است و میتواند او را در ادامهی زندگی به عنوان یک تیزهوش راهنمایی کند.
این مطلب را میتوان به سادگی در گفتمانهای معلم-دانشآموزی دید. معلم جوان خیلی وقتها برای دانشآموزها از دیگران صحبت میکند: کسانی که تیزهوش نیستند. همکلاسیهای دانشگاه، استادهای دانشگاه، دانشآموزهای عادی، مردم عادی و غیره. خیلی وقتها در کلاس دربارهی حماقتها و کجفهمیها و درک نکردنهای غیرتیزهوشها صحبت میشود. مثلاً معلم مبحثی را درس میدهد و بعد میگوید که دانشجوهای عادی در درک این مطلب ناتوان هستند. یا مثلاً معلمی که سر کلاس فیزیک از موضوعات عرفانی و دینی صحبت کرده بود و بعد به بچهها گفته بود که اکثر مردم، حتی پدر و مادرهایتان، نمیتوانند این موضوع را درک کنند و بر راه خطا هستند. کنار مدرسهی حلی2 یک مدرسهی عادی است. خیلی وقتها معلمها به دانشآموزان کمکار میگویند که در صورت ادامهی کمکاریها فرقی با بچههای مدرسهی کناری نخواهند داشت.
اینطوری میشود که معلم فارغالتحصیل برای دانشآموز تیزهوش تنها کسی میشود که میتواند او را از درگیریهای ذهنی و بدنی و روانی و ایمانی دوران بلوغ نجات دهد. نه خانواده و نه همهی دیگران غیرتیزهوش؛ کسی نمیتواند درک کند که آنان چه حالی دارند. نکتهی جالب این است که این دو پدیده یکدیگر را تقویت میکنند. هرچه معلم ابرمردتر میشود و تأثیرش بر دانشآموز بیشتر میشود دیگران حقیرتر میشوند و برعکس. بزرگی این رابطه برای معلم غیرقابل تصور است. به یکباره برای دانشآموز به فرشتهی نجات و دانای کل تبدیل میشود. حرکات و گفتههای معلم بیشتر از چیزی که تصور میکند برای دانشآموز مهم میشود.
این تأثیرها باعث ایجاد علاقه میشود. دانشآموز احساس میکند که به این رابطه نیاز دارد و معلم هم از این رابطه لذت میبرد. این علاقه گاهی اوقات به شکلهای افراطی میرسد. یکی از معلمهای فارغالتحصیل باتجربه میگفت که در ابتدای معلمی رابطهی عاطفی شدیدی با بچهها داشته و احساس میکرده که بدون آنها نمیتواند زندگی کند. او میگفت که بعد از ازدواج فهمیده که جای اصلی آن عاطفه در رابطهی زناشویی است و بعد از آن به شکل درست معلمی پی برده است. البته همهی معلمها اینطور فکر نمیکنند. مثلاً یکی از معلمهای متأهل برای بچهها گفته که محبتی که به آنها دارد با محبت زناشویی متفاوت است و حتی بالاتر. گاهی این رابطهها به رابطههای شدید عاطفی میانجامد که خوشبختانه مدتی است که این رابطههای افراطی در مدرسهها شناسایی شده و به معلمهای تازهکار آموزشهایی دربارهی این رابطه داده میشود که منجر به کمتر شدن این رابطهها شده است.
اما دو شکل از بچهبازی هست که خیلی شناخته شده نیست؛ از آن صحبت نمیشود و در مدرسهی حلی و میان مدرسههای غیرانتفاعی پولدار (که اکثراً با اهداف خاص تأسیس شدهاند) به سرعت در حال گسترش است. هدف اصلی من از این نوشتار تحلیل این دو شکل بچهبازی است:
1) رابطهی مرید و مرادی که در آن معلم خود را مسئول اصلی شکلدهی افکار دانشآموزان میداند.
2) رابطهی بیمارگونه و پراکندهی جنسی معلم-دانشآموز که در گفتمانها و شوخیهای مبتذل، رابطههای بدنی به ظاهر ساده و… نمود پیدا میکند که به یک انحراف یا دگرباشی جنسی میانجامد.
البته این دو شکل مرزهای شفافی ندارند و خیلی وقتها اتفاقی که میافتد مخلوطی از این دو است. ابتدا به طور خلاصه این دو رابطه را ایضاح میکنم.
1) مرید و مرادی
معلمها به دلیلهایی که پیشتر عنوان شد تسلط زیادی روی بچهها دارند و به دلایل مختلفی مثل لذت بازتولید خود در نسل آینده، توهم قدرت و گاهی وظیفهی دینی و خود را در امتداد «اِنی بعثتُ معلماً» دیدن افکار و عقاید خود را به بچهها غالب میکنند. گاهی آنها فکر میکنند که میزان این تأثیر روی بچهها به خاطر قدرت آنها و بدیع بودن عقاید و معرفتهایشان است. در صورتی که این کار هیچ نیازی به این ملزمات ندارند. برای همین است که این معلمها در دنیای خارج از مدرسه چیز خاصی نیستند. عقایدشان توسط هیچ کسی به جز شاگردانشان جدی گرفته نمیشود و خیلی از افکارشان حتی برای همسن و سالانشان مسخره و ابتدایی است. مدرسه برای آنان تنها جایی است که حرفهایشان خریدار دارد و البته هیچوقت نمیتوانند محل پیامبریشان را ترک کنند.
این قضیه در مدرسه پذیرفته شده است. هر معلمی بچههایی دارد که بیشتر از بقیه تحت تأثیر او هستند. اصطلاح «بچههای آقای فلانی» عبارت جاافتادهای است و تقریباً هر معلمی برای خودش بچههایی دارد. بعضی وقتها هم اتفاق افتاده است که معلمها بر سر تصاحب دانشآموزان کارشان به رقابت یا حتی مشاجره کشیده شده باشد. و البته در مدرسه موجودی به نام مشاور وجود دارد که در این مواقع تصمیم میگیرد حق با کدام معلم است. برای همین ممکن است معلمی حق تدریس در پایهای خاص را نداشته باشد. [هر پایه یک مشاور دارد] هیچ نهاد بالاتری برای نظارت بر این محتوی علمی- فلسفی- دینی که این معلمها برای بچههایشان تدارک دیدهاند وجود ندارد. بنابراین به شانس بچهها ربط دارد که در کدام پایه باشند یا دور و بر کدام معلم چرخیده باشند. البته این تأثیرها در همهی مدارس اینقدر بیقاعده نیست. در برخی از مدارس غیرانتفاعی برنامههای منسجمی وجود دارد که دانشآموز خروجی از مدرسه گرایش دینی، سیاسی و… دقیقاً مشخصی داشته باشد.
معلمی برای ورود به کلاس ریاضی شرط 10 کیلومتر دویدن میگذارد و دانشآموزان کلاس فوق برنامهاش را به اردوهای سخت میبرد و ریاضت میدهد. چرا که احساس میکند همراه ریاضی یاد گرفتن باید به بدن هم ریاضت داد و سختی کشید. معلمی در مخالفت با یک کلاس عنوان میکند که این کلاس بچههای سوم راهنمایی را به فکر کردن میاندازد و من صلاح نمیدانم که این بچهها الآن به فکر کردن بیفتند. هنوز برایشان زود است. هر وقت صلاح بود خودم اقدام میکنم. مشاوری میگوید صلاح نمیبیند هیچ کلاس با نام اصلی یا فرعی فلسفه برای بچههایاش برگزار شود. و یکی از معلمهای متأهل و باسابقهی حلی و مدرسههای غیرانتفاعی دیگر میگفت که هیچ چیزی در دنیا به اندازهی دانشآموز سال اول راهنمایی حلی لذتبخش نیست. چرا که مادهی خامی است که هر جوری بخواهی میتوانی درش بیاوری. و این اتفاقی است که در این مدارس میافتد. [در برخی مدارس با هدفهای مذهبی و سیاسی و در برخی دیگر بیقاعده و متناسب با عقیدهی معلمها] و با تمامی نظریههای نوین آموزشی در تناقض است.
فقط کافی است که معلم باشی. هر بازی و برنامهای که خواستی پیاده میکنی و تا وقتی که صدایاش در نیامده باشد کسی کاری به کارت ندارد. و معلم شدن برای یک فارغالتحصیل هیچ شرط خاصی ندارد. آموزشی هم برای معلمهای تازهکار وجود ندارد. فکر نمیکنم در هیچ مدرسهای در دنیا [و حتی مدرسههای دولتی ایران] معلمها اینچنین آزادی عملی در کار و راحتی در استخدام داشته باشند.
سلام استاد!
اولین باره میام اینجا… کارت درسته!
ما اون موقع که راهنمایی بودیم کلا گاهی اوقات تو جو می رفتیم. اما من حتی یکی از دوستامو یادم نمیاد که معلم براش ابر مرد بوده باشه. همیشه حرف های خارج از درس و چیزای به قول خودشون مهمتر از درسی رو که میزدن رو با بچه ها مسخره می کردیم و می خندیدیم.
خام بودیم اما با هر حرف بی ربطی خام تر نمی شدیم! ذهنامون شکل ذهن معلمها نمی شد.
من خودم یه مدت کوتاهی حلی 2 درس دادم. خیلیییی راحت ولش کردم! حتی می تونم بگم خوشحال هم بودم که دیگه مسوولیتی ندارم!
اینکه معلم ها شوخی می کردن رو ازش به عنوان برنده شدن معلم ها اسم بردی! والا ما همین کارا رو با مامان بابامون هم میکنیم اونا هم ما رو سر کار میذارن! یا نباید به سر کار رفتن بچه ها توسط معلم ها گیر بدی یا باید کلا سر کار گذاشتن رو زیر سوال ببری دیگه! بعدشم سر کار گذاشتن یه آدم بالغ با سطح شعور بالا خیلی ارضا کننده تر از کاریه که یه نظر شما غیر اخلاقی اومده.
در کل به نظرم همه ی حرفهات صحت داره اما خیلی بیش از حد به کل معلم ها و دانش آموزای تیزهوش تعمیمش دادی.
البته اکثر چیزایی که گفتم مربوط به پست قبل میشد!
چاکریم!