نصرا… سکرتر

این‌جایم، بر تلی از خاکستر

بچه‌بازی: قسمت دوم

این رابطه به همین بازی ساده و بی‌هدف ختم نمی‌شود. کم‌کم معلم بر میزان تأثیرش روی بچه‌ها آگاه می‌شود. معلم برای دانش‌آموزان‌اش نوعی ابرمرد محسوب می‌شود. برخی روان‌شناسان و مشاوران آموزشی اعتقاد دارند این نگاه دانش‌آموز به معلم به خاطر تغییرات جنسی دانش‌آموز در دوران بلوغ است. آنان می‌گویند پسر در دوران بلوغ و تجربه‌ی تغییرهای بدنی به پسری که این تغییرها را گذرانده است و جوان بالغی شده است به دید عظمت نگاه می‌کند. البته من این مطلب را در کتاب یا مقاله‌ای ندیدم که بخواهم به آن ارجاع بدهم. از یک دکتر روان‌پزشک و دو مشاور باتجربه‌ی نوجوانان شنیده‌ام. فکر می‌کنم دست‌ِکم یک دلیل دیگر هم وجود دارد: گفتمان معلم-دانش‌آموزی در مدرسه. دانش‌آموز تیزهوش علاوه بر تغییرهای بدنی که تا حدودی برای‌اش مبهم است با یک مفهوم مبهم دیگر هم درگیر است: تیزهوش. او را تیزهوش می‌خوانند و او دقیقاً نمی‌داند که تیزهوش چه مختصاتی دارد، چه تفاوتی با دیگران دارد و او باید به عنوان یک تیزهوش چه‌کار کند. برای همین برای او یک جوان تیزهوش که الآن معلم‌اش است کسی است که با این تیزهوش بودن‌اش کنار آمده است و می‌تواند او را در ادامه‌ی زندگی به عنوان یک تیزهوش راه‌نمایی کند.

این مطلب را می‌توان به سادگی در گفتمان‌های معلم-دانش‌آموزی دید. معلم جوان خیلی وقت‌ها برای دانش‌آموزها از دیگران صحبت می‌کند: کسانی که تیزهوش نیستند. هم‌کلاسی‌های دانشگاه، استادهای دانشگاه، دانش‌آموزهای عادی، مردم عادی و غیره. خیلی وقت‌ها در کلاس درباره‌ی حماقت‌ها و کج‌فهمی‌ها و درک نکردن‌های غیرتیزهوش‌ها صحبت می‌شود. مثلاً معلم مبحثی را درس می‌دهد و بعد می‌گوید که دانشجوهای عادی در درک این مطلب ناتوان هستند. یا مثلاً معلمی که سر کلاس فیزیک از موضوعات عرفانی و دینی صحبت کرده‌ بود و بعد به بچه‌ها گفته بود که اکثر مردم، حتی پدر و مادرهای‌تان، نمی‌توانند این موضوع را درک کنند و بر راه خطا هستند. کنار مدرسه‌ی حلی2 یک مدرسه‌ی عادی است. خیلی وقت‌ها معلم‌ها به دانش‌آموزان کم‌کار می‌گویند که در صورت ادامه‌ی کم‌کاری‌ها فرقی با بچه‌های مدرسه‌ی کناری نخواهند داشت.

این‌طوری می‌شود که معلم فارغ‌التحصیل برای دانش‌آموز تیزهوش تنها کسی می‌شود که می‌تواند او را از درگیری‌های ذهنی و بدنی و روانی و ایمانی دوران بلوغ نجات دهد. نه خانواده و نه همه‌ی دیگران غیرتیزهوش؛ کسی نمی‌تواند درک کند که آنان چه حالی دارند. نکته‌ی جالب این است که این دو پدیده یک‌دیگر را تقویت می‌کنند. هرچه معلم ابرمردتر می‌شود و تأثیرش بر دانش‌آموز بیش‌تر می‌‌شود دیگران حقیرتر می‌شوند و برعکس. بزرگی این رابطه برای معلم غیرقابل تصور است. به یک‌باره برای دانش‌آموز به فرشته‌ی نجات و دانای کل تبدیل می‌شود. حرکات و گفته‌های معلم بیش‌تر از چیزی که تصور می‌کند برای دانش‌آموز مهم می‌شود.

این تأثیرها باعث ایجاد علاقه می‌شود. دانش‌آموز احساس می‌کند که به این رابطه نیاز دارد و معلم هم از این رابطه لذت می‌برد. این علاقه گاهی اوقات به شکل‌های افراطی می‌رسد. یکی از معلم‌های فارغ‌التحصیل باتجربه می‌گفت که در ابتدای معلمی رابطه‌ی عاطفی شدیدی با بچه‌ها داشته و احساس می‌کرده که بدون آن‌ها نمی‌تواند زندگی کند. او می‌گفت که بعد از ازدواج فهمیده که جای اصلی آن عاطفه در رابطه‌ی زناشویی است و بعد از آن به شکل درست معلمی پی برده است. البته همه‌ی معلم‌ها این‌طور فکر نمی‌کنند. مثلاً یکی از معلم‌های متأهل برای بچه‌ها‌ گفته که محبتی که به آن‌ها دارد با محبت زناشویی متفاوت است و حتی بالاتر. گاهی این رابطه‌ها به رابطه‌های شدید عاطفی می‌انجامد که خوشبختانه مدتی است که این رابطه‌های افراطی در مدرسه‌ها شناسایی شده و به معلم‌های تازه‌کار آموزش‌هایی درباره‌ی این رابطه داده می‌شود که منجر به کم‌‌تر شدن این رابطه‌ها شده است.

اما دو شکل از بچه‌بازی هست که خیلی شناخته شده نیست؛ از آن صحبت نمی‌شود و در مدرسه‌ی حلی و میان مدرسه‌های غیرانتفاعی پول‌دار (که اکثراً با اهداف خاص تأسیس شده‌اند) به سرعت در حال گسترش است. هدف اصلی من از این نوشتار تحلیل این دو شکل بچه‌بازی است:

1) رابطه‌ی مرید و مرادی که در آن معلم خود را مسئول اصلی شکل‌دهی افکار دانش‌آموزان می‌داند.

2) رابطه‌ی بیمارگونه و پراکنده‌ی جنسی معلم-دانش‌آموز که در گفتمان‌ها و شوخی‌های مبتذل، رابطه‌های بدنی به ظاهر ساده و… نمود پیدا می‌کند که به یک انحراف یا دگرباشی جنسی می‌انجامد.

البته این دو شکل مرزهای شفافی ندارند و خیلی وقت‌ها اتفاقی که می‌افتد مخلوطی از این دو است. ابتدا به طور خلاصه این دو رابطه را ایضاح می‌کنم.

1) مرید و مرادی

معلم‌ها به دلیل‌هایی که پیش‌تر عنوان شد تسلط زیادی روی بچه‌ها دارند و به دلایل مختلفی مثل لذت بازتولید خود در نسل آینده، توهم قدرت و گاهی وظیفه‌ی دینی و خود را در امتداد «اِنی بعثتُ معلماً» دیدن افکار و عقاید خود را به بچه‌ها غالب می‌کنند. گاهی آن‌ها فکر می‌کنند که میزان این تأثیر روی بچه‌ها به خاطر قدرت آن‌ها و بدیع بودن عقاید و معرفت‌های‌شان است. در صورتی که این کار هیچ نیازی به این ملزمات ندارند. برای همین است که این معلم‌ها در دنیای خارج از مدرسه چیز خاصی نیستند. عقایدشان توسط هیچ کسی به جز شاگردان‌شان جدی گرفته نمی‌شود و خیلی از افکارشان حتی برای هم‌سن و سالان‌شان مسخره و ابتدایی است. مدرسه برای آنان تنها جایی است که حرف‌های‌شان خریدار دارد و البته هیچ‌وقت نمی‌توانند محل پیامبری‌شان را ترک کنند.

این قضیه در مدرسه پذیرفته شده است. هر معلمی بچه‌هایی دارد که بیش‌تر از بقیه تحت تأثیر او هستند. اصطلاح «بچه‌های آقای فلانی» عبارت جاافتاده‌ای است و تقریباً هر معلمی برای خودش بچه‌هایی دارد. بعضی وقت‌ها هم اتفاق افتاده است که معلم‌ها بر سر تصاحب دانش‌آموزان کارشان به رقابت یا حتی مشاجره کشیده شده باشد. و البته در مدرسه موجودی به نام مشاور وجود دارد که در این مواقع تصمیم می‌گیرد حق با کدام معلم است. برای همین ممکن است معلمی حق تدریس در پایه‌ای خاص را نداشته باشد. [هر پایه یک مشاور دارد] هیچ نهاد بالاتری برای نظارت بر این محتوی علمی- فلسفی- دینی که این معلم‌ها برای بچه‌های‌شان تدارک دیده‌اند وجود ندارد. بنابراین به شانس بچه‌ها ربط دارد که در کدام پایه باشند یا دور و بر کدام معلم چرخیده باشند. البته این تأثیرها در همه‌ی مدارس این‌قدر بی‌قاعده نیست. در برخی از مدارس غیرانتفاعی برنامه‌های منسجمی وجود دارد که دانش‌آموز خروجی از مدرسه گرایش دینی، سیاسی و… دقیقاً مشخصی داشته باشد.

معلمی برای ورود به کلاس ریاضی شرط 10 کیلومتر دویدن می‌گذارد و دانش‌آموزان کلاس فوق برنامه‌اش را به اردوهای سخت می‌برد و ریاضت می‌دهد. چرا که احساس می‌کند همراه ریاضی یاد گرفتن باید به بدن هم ریاضت داد و سختی کشید. معلمی در مخالفت با یک کلاس عنوان می‌کند که این کلاس بچه‌های سوم راهنمایی را به فکر کردن می‌اندازد و من صلاح نمی‌دانم که این بچه‌ها الآن به فکر کردن بیفتند. هنوز برای‌شان زود است. هر وقت صلاح بود خودم اقدام می‌کنم. مشاوری می‌گوید صلاح نمی‌بیند هیچ کلاس با نام اصلی یا فرعی فلسفه برای بچه‌ها‌ی‌اش برگزار شود. و یکی از معلم‌های متأهل و باسابقه‌ی حلی و مدرسه‌های غیرانتفاعی دیگر می‌گفت که هیچ چیزی در دنیا به اندازه‌ی دانش‌آموز سال اول راهنمایی حلی لذت‌بخش نیست. چرا که ماده‌ی خامی است که هر جوری بخواهی می‌توانی درش بیاوری. و این اتفاقی است که در این مدارس می‌افتد. [در برخی مدارس با هدف‌های مذهبی و سیاسی و در برخی دیگر بی‌قاعده و متناسب با عقیده‌ی معلم‌ها] و با تمامی نظریه‌های نوین آموزشی در تناقض است.

فقط کافی است که معلم باشی. هر بازی و برنامه‌ای که خواستی پیاده می‌کنی و تا وقتی که صدای‌اش در نیامده باشد کسی کاری به کارت ندارد. و معلم شدن برای یک فارغ‌التحصیل هیچ شرط خاصی ندارد. آموزشی هم برای معلم‌های تازه‌کار وجود ندارد. فکر نمی‌کنم در هیچ مدرسه‌ای در دنیا [و حتی مدرسه‌های دولتی ایران] معلم‌ها ‌این‌چنین آزادی عملی‌ در کار و راحتی در استخدام داشته باشند.

تا کنون 24 نظر داده شده »

  امیر کاتوز wrote @

سلام استاد!
اولین باره میام اینجا… کارت درسته!
ما اون موقع که راهنمایی بودیم کلا گاهی اوقات تو جو می رفتیم. اما من حتی یکی از دوستامو یادم نمیاد که معلم براش ابر مرد بوده باشه. همیشه حرف های خارج از درس و چیزای به قول خودشون مهمتر از درسی رو که میزدن رو با بچه ها مسخره می کردیم و می خندیدیم.
خام بودیم اما با هر حرف بی ربطی خام تر نمی شدیم! ذهنامون شکل ذهن معلمها نمی شد.
من خودم یه مدت کوتاهی حلی 2 درس دادم. خیلیییی راحت ولش کردم! حتی می تونم بگم خوشحال هم بودم که دیگه مسوولیتی ندارم!
اینکه معلم ها شوخی می کردن رو ازش به عنوان برنده شدن معلم ها اسم بردی! والا ما همین کارا رو با مامان بابامون هم میکنیم اونا هم ما رو سر کار میذارن! یا نباید به سر کار رفتن بچه ها توسط معلم ها گیر بدی یا باید کلا سر کار گذاشتن رو زیر سوال ببری دیگه! بعدشم سر کار گذاشتن یه آدم بالغ با سطح شعور بالا خیلی ارضا کننده تر از کاریه که یه نظر شما غیر اخلاقی اومده.
در کل به نظرم همه ی حرفهات صحت داره اما خیلی بیش از حد به کل معلم ها و دانش آموزای تیزهوش تعمیمش دادی.
البته اکثر چیزایی که گفتم مربوط به پست قبل میشد!
چاکریم!

  نوید wrote @

فکر کنم این خیلی چیزا رو روشن تر کرد و بچه بزی به معنای واقعی کلمه. اما ما هنوز نظر خود ممد رو نمی دونیم. قطعا هیچ آدمی بی نظرنیست و مهمه که ما بدونیم نظر نویسنده چیه.

  وحیدیو wrote @

اینی که نوشتی تقریباً بهترین شکلی بود که میتونستی منظور اصلیتو بیان کنی. حالا میتونی بگی که این رابطه (ماجرا) در شکل های دیگرش خطرناک تر خواهد شد.

@ امیر کاتوز: شما احتمالاً از اون دست آدم هایی هستی که اگر بر حسب اتفاق هم معتاد بشن، می تونن در چشم بر هم زدنی بی خیال مواد بشن و دوباره برگردن سر زندگیشون. اما هستن کسانی که اگر هم ترک کنن (یا ترکشون بدن) تا ابد در حسرت نشئگی مجدد باقی می مونن.

  باگ مورن ب. ب. wrote @

به کاتوز:
واژه ها همیشه گمراه کننده بوده اند و هستند. مثلا “اسطوره”. یعنی فکر می کنی فلان آدم تو ذهنت شباهتی به رستم نداشته پس واسه تو اسطوره نبوده پس مطالب این نوشته کلا به تو و هم دوره ای هات مربوط نیست. در صورتی که این لغت اسطوره جایگزینیه برای نشون دادن علاقه یا اطمینان غیر منطقی و غیر واقعی (دوست داشتن کلا شاید منطق بردار نباشه، منظورم اینه که چیزی رو دوست داشته باشی که وجود نداره). دوستانی که تو و هم دوره ای هات رو میشناسن حتما می تونن مثالهای خوبی پیدا کنن برای این مورد.

  امیر کاتوز wrote @

به باگ مورن ب. ب. :
خیر.

  shahab wrote @

خیلی خوب بود….
از دو تای قبلی خیلی واضح تر و بی کنایه تر بود…
فقط یه سوال..که امید وارم مثل دفعه قبل یه جوری نگم که “بی ادبی” تلقی بشه…!
در مورد پاراگراف یکی مونده به آخر…
“در برخی دیگر بی‌قاعده و متناسب با عقیده‌ی معلم‌ها] و با تمامی نظریه‌های نوین آموزشی در تناقض است”
درسته که خیلی شیر تو شیره و این سازهای افراد مختلف خیلی هاشون مشکل خیلی دارن…
ولی خوب قطعا نظریه های نوین آموزشی وحی منزل نیستن و هر کی برای خودش دیدی داره…
و اصلا به نظر من یکی از نکات مثبت حلی همین شیر تو شیر بودنشه…
من مثلا خودم سال اول راهنمایی رو که سروری مدیر بود رو خیلی دوست داشتم…( به نظرم مسءله بیشتر از شوق و ذوق تیزهوش خطاب شدن و یه کم زیادی کویت بودن محیط و عدم نظم معلما و متعاقبا شمار بالای سمعی بصری رفتن ها بود….:دی)
در کل به نظر من اون رابطه ی مرید مراد بودن خیلی چیز قبیحی نیس…
نکاتی بهش وارد هست…( که کم هم نیس…) ولی کلا چیز خیلی خوبیه..
و فکر هم می کنم تو حلی ۲ بیشتر بوده…
این جوریه؟

  خسته wrote @

ممنون. لطف دارید…

  فرانکو wrote @

یکی از دلایلی که مدیر و مسئولان رده بالاتر نمیتونن قضیه رو درک بکنن اینکه,خودشون تو همچین محیطی نبودن و نمیدونن (مهم نیست) چه اتفاقی داره می افته.

  باگ مورن ب. ب. wrote @

اظهار نظر عام آن هم فقط با معلومات شخصی یک چیزی در حدود فاجعه است کاتوز جان! شما ممکن است خودت از این چیزها که اسمش را گذاشته اند اسطوره نداشته بودی (فعل جمله به شدت نچسب است!). ولی تا جایی که من از دوره شما شنیدم، کم نبوده از این ماجراها. مثلا شنیده ایم که یک بار یک معلمی بدون اطلاع مدرسه و والدین دست یک دانش آموز را گرفته و برده خانه خودشان و بعد پدر دانش آموز بعد از چند ساعت گشتن دنبال پسرش اشک مسئولان مدرسه را در آورده. ممکن است به نظر برسد که این مورد هیچ ارتباطی با موضوع ندارد، چون نه معلم های مدرسه نسبت به دانش آموز سوء نیت داشته اند و نه حتی دانش آموز می فهمیده که چه خبر است. ولی من دوست دارم هر اقدامی را که از چهارچوب مدرسه و قواعدش بیرون می زند (مثل همان درس های خارج از بحثی که شما به آن می خندیدی) بگنجانم در همین بحث. چون منشاء و تاثیرش معلوم نیست. شاید برای همین است که عنوان متن یا کلماتی مثل سکسوالیته را برای آن نمی پسندم، چون من را از اصل قضیه دور می کند، حالا دوستان دیگر را نمی دانم.
ولی مسلما در دوره شما هم تیم کشی بین دبیران گرامی رواج داشته و دارد. شما اسمش را هر چی که دوست داری بگذار و هر جور که دوست داری برداشت کن و دست آخر هم با پررویی بیا بگو نه!
لطفا دوستانی که آن ایام در مدرسه حاضر بوده اند و هستند خودشان بیایند یا من را توجیح کنند یا این را!

  باگ مورن ب. ب. wrote @

فرانکو! مزخرف نگو! درسته که برخی مسئولان سواد درست حسابی ندارن، ولی دانش آموز راهنمایی که بودن! بعدش هم، حالا گیریم که این تیزهوش های خود شیفته تافته ی جدا بافته باشن و مسئولان هم تیزهوش نباشن. هیچ محیطی نیست که با محیط دیگه یکسان باشه. اگه آدمها صرف این که یه محیط رو تجربه نکردن نتونن تحلیلش کن که باید در بساط تحلیل رو گل گرفت! اصلا ما اینجا داریم چه غلطی می کنیم؟ خودت چی می گی اصلا؟

  فرانکو wrote @

پس بی زحمت, در ِ خودت و بساط تحلیل رو گل بگیر.

  باگ مورن ب. ب. wrote @

سخته! یعنی گل کافی نداریم.

  کیقب wrote @

عالی بود.
میگن هرکسی قلم خوبی نداره ، قدرشو بدون.

حالا حتما اون دلیلا لازم نیستا ، همینکه طرف جوانکی باشه کافیه !
یادمه که ما این بلا رو سر هر تازه واردی میاوردیم و حسابی بهش ور میرفتیم محض دلقک بازی ، دیگه بستگی به خودش داشت که چه جوری ادامه بده !

ما هم یه زمانی بچه های (..) بودیم پس خودمون خبر نداشتیم !
( شاید هم هنوز هستیم !)

عکس العمل من در برابر پنهان کردن ساعت خیلی برایش جالب بوده پس!
ولی فکر کنم گرفتم آخر ساعتو . تا آخر اون روز هم دستم بود ، نه ؟

ممد یه وقت فکر نکنی هنوز به دل دارما !
نه ،همینجوری تو یه فازیم دوست دارم همه رو اذیت کنم !

  کیقب wrote @

راستی هر وقت میام اینجا مبخوام بپرسم یادم میره ، بابا این سقراط بدبختو واسه چی اعدامش کردن خوب ؟
جواب بده لطفا، وقت کتاب خوندن نیست .

  کیقب wrote @

در ضمن پس واسه همین سوم کلت کردن ؟
که ( . . . . ) عقایدش را راحت تر روی ما پیاده کند ؟
که بعد هم با یارو شکرآب کردی ؟ و . . .
حدس میزدم . .

  امیرجون wrote @

آفرین. خوشمان آمد.
خوب جمع و جور کرده ای سر و ته مطلب را
و لکن شما خیلی کثیف به موضوع نگاه می کنی.
این طرف ها شاید این رابطه ی مرید و مرادی خیلی پر رنگ تر باشد ولی این قدر کثیف نیست. لا اقل این را که من دیده ام.

  beyqoor wrote @

kQob saali 1 bar aZ internet estefade mikone ooonam dar hadde 5 min , mikhad hade aksare estefadaro bebare !

  علی حسین نیا (مسخ) wrote @

و اما همه دوستان، در گیر این کلمه سکسوالیته و آن ترکیب “بچه بازی” شده اند. و محمد حاجی میرزایی چند باری تلاش کرد تا این کلمه را توضیح دهد اما گویا نپذیرفتند چون به هر نحوی این کلمه ها شبهه ایجاد می کنند. بخصوص سکسوالیته که سه حرف اصلی خلقت یعنی سکس را دارا است. من حرفم این است. می شود برای این سکسوالیته تعریفی ایجاد کرد که مشکل همه حل شود. خود نویسنده یک جایی گفت: ” شاید اگر سکسوالیته [یا عشق یا هر اسم دیگری، اسم‌ها بازی نمی‌کنند!] را چیزی بدانیم که تولید می‌کند، تأثیر می‌گذارد و لذت‌بخش است چیزهای دیگری را هم بتوانیم به این لیست اضافه کنیم: نوشتن، نقاشی کردن، فیلم ساختن و… ” و این یعنی نویسنده هم شاید از آغاز خیلی درگیر این کلمه نبود اما واکنش شما ها باعث شد تا هر چه بیشتر پافشاری کند حالا هر نوعی از رابطه بین معلم و دانش آموز که تبدیل به یک رابطه دو طرفه و دیالیکتیکی می شود نوعی سکسوالیته است. من با جمله “نوعی سکسوالیته” مشکل دارم. گمانم سکسوالیته یک سامانه بزرگ و کامل است که انواع ندارد. ولی اصرار نویسنده در واکنش به کج فهمی برخی آدم ها که خواهم گفت باعث شد تا هی بنویسد این نوع سکسوالیته فلان است و آن نوع سکسوالیته بهمان است. سکسوالیته نامی است که می توان به یک سامانه تاریخی داد. سامانه ای که مفاهیم و انگاره هایی از قبیل سکس، رفتارهای جنسی، میل جنسی، احساس جنسی، تحریکات جنسی، ممنوعیت های جنسی، دستورات جنسی و …. در خودش می سازد. دقیقاً هر وقت حرف از ممنوعیت های جنسی است اعم از زنا کاری ها همان جا است که سامانه سکسوالیته ظاهر شده است و همانجا است که در حال تولید گفتمان نفی آن ممنوعیت است. اما اگر ما بگوییم خانواده از بدو تولد زنا با محارم است همان هایی که در هر جایی وقت گیر آوردند به نویسنده بد و بیراه بار کردند که این چیست که می نویسی گردن ما را هم می برند. اما در خانواده زنای با محارم پیوسته طلب و رد می شود. موضوع نگرانی و مطالبه است. زنای با محارم به شدت در خانواده منع می شود زیرا خانواده نقش سامانه وصلت را بازی می کند اما پیوسته طلب می شود زیرا خانواده کانون تحریک دائمی سکسوالیته است. این ها نظریات آدمی است که خودش این کلمه را وارد ادبیات تحلیل تاریخی کرده است یعنی میشل فوکو. منظور او از این جمله این نبوده که ما همه مان می خواهیم با مادرمان سکس کنیم یا با خواهرمان! حالا فرض کن اگر این آدم ایرانی بود اصلاً اجازه داشت حرف بزند؟ حتی یه خودتان زحمت نداید 4 تا مقاله سزچ کنید و در مورد نظریاتش بخوانید. دائم آمدید اینجا به فحاشی و زیر سوال بردن همه تفکران نویسنده. همین آقای حسین میرزایی که با آن لحن بی ادبانه و کریهش آمد و کراهتش را حتی از نوشتن نظر برای این مقاله اعلام کرد و آنجوری بی ربط پرت و پلا گفت می نشست با اعتماد به نفس کامل تمام هیکل میشل فوکو را به گه می کشید که تو داری به مقدسات خانواده توهین می کنی و نمی رفت حتی 4 خط آن طرف تر کتاب این بابا را مطالعه کند.قصد من تشبیه محمد حاجی میرزایی به میشل فوکو نیست! اما این آدم خودش گفته است که دارد از نظریات فوکو و نیچه استفاده می کند. نیچه مربوط می شود به آن بخش از رابطه مرید و مرادی و فوکو هم به این قسمت های سکسوالیته.
اما اگر این ماجرا بین دو یا چند اسنان بالغ شکل می گرفت این روش تحلیل کاملاً واضح و بی سوال بود اما رابطه با نوجوان یک گرایش جنسی نیست. یک انحراف جنسی است. و نباید بحث را به تحلیل های فرویدی کشاند چون باید یک دید آسیب شناسانه اجتماعی داشت و باید مسئله را تاریخی نگاه کرد. من خوشحالم که خود نویسنده دقیقاً به این مسئله هم اشاره کرده که: “بچه‌ها در این رابطه به شدت آسیب می‌بینند. و البته منظورم از آسیب بیشتر مطابق با چیزی است که فیلسوفان اگزیستانسیالیست، مثل سارتر، هیدگر، دواین هوبنر و غیره تعریف می‌کنند؛ نه عقده‌های جنسیتی آن‌طور که فروید می‌گوید.” او شاید مطالعات خوب فلسفی و اجتماعی داشته باشد اما خودش می داند که روانشناس نیست و بخاطر همین وارد این حوزه نشده است. ما اینجا با یک انسان متعهد سر و کار داریم. منظورم نویسنده است. این مثال را روزی برای خودش تعریف کردم. نجاری در اتاقک نجاری اش در حال نجاری است و این کار را سال هاست که انجام داده است و اصلاً حواسش نیست که دارد چه می کند. ناگهان چکش می شکند. سکوت، بلند شدن خاک اره، دسته شکسته چکش و کار نیمه تمام. اینها کافی هستند تا نجار یادش بیوفتد که نجار است. دارد نجاری می کند تا روزی خانواده را ببرد، که بدهکار است، کل زندگی اش را بدهکار است و حتی شاید این چه شغل بدی است که دارد و اینکه این فضای نجاری اش چقدر خفه است و بسته به اینکه نجارش چه باشد ممکن است تا اینکه چرا زنده است و آیا این زندگی به زنده ماندنش می ارزد یا نه پیش می رود. و این یعنی پی بردن به روزمرگی هایدیگری. همین اتفاق در مورد یک زن خانه دار فقیر حامله هم ممکن است بیوفتد وقتی بعد از یک کار تکراری شستن ظروف می نشیند و ناگهان نگاهش به شکم بر آمده اش میوفتد و انگار که قرار است کل بدبختی جهان را بزاید تمام زندگی نکبت بارش می آید جلو چشمانش. این پی بردن به روزمرگی ها با اتفاقات بسیار ساده رخ می دهد و به قول دلوز ممکن است حتی منجر به انقلابات سیاسی هم بشود. اما تاثیرات اتفاقات وقتی مترقی و متعالی هستند که خود فرد جنمش را داشته باشند. روزی نویسنده این رساله احساس کرد عجیب دلش برای فلان شاگردش تنگ شده و بعد از چند روز مدرسه نرفتن دلهره ای وجودش را گرفته و به جای اینکه به سمت مدرسه بدود “کاری که اغلب فحاشان اینجا می کنند” نشست و فکر کرد این چه کاری است که ما این گونه گرفتارش هستیم؟ و او البته خودش می دانست که با صمد بهرنگی چقدر فرق می کند و می دانست این عشق به مدرسه و دانش آموز عشقی متعالی و برای رضایت خدا نیست و آن شوق به پرورش دادن سازندگان آینده این کشور نیست که او را به سمت مدرسه و دانش آموز می کشاند. و البته گمانم نمی دانست که چیست. برای همین نشست فکر کرد که چیست و مدت های مدیدی در این مورد با دوستان خودش که تجربه ای شبیه او داشتند حرف زد و متوجه شد که کاری که او و دیگر دوستانش می کنند و می کردند به دو طرف رابطه یعنی شاگرد و معلم ضربه می زند و دنبال این گشت که ایراد کار کجاست. من هیجان را می بینم وقتی محمد در مورد مصداق های نظریه اش حرف می زند. هیجانی که نشان دهنده شدت اهمیت موضوع اصلی یعنی همان سلامت جسمی و روحی دوستانش و شاگردان آن مدارس است. و این به گمان من همان شوق و عشق معلمی است که کسی مثل حاجی میرزایی نماینده عینی آن است نه آن بلغور کننده آیات و احادیث. شما او را متهم می کنید که چرا می گوید بجه بازی؟ من نه از زبان او بلکه بارها از زبان خود شماها در جمع های کوچک و بزرگ شنیده ام که از این کلمه در مورد خودتان به شوخی و جدی حرف می زنید. فقط گویا قرار نبوده که این شوخی ها و جدی ها جایی فاش شود؟ نخیر. فاش می شود. شما از چه هراسان می شوید؟ از چه گر می گیرید؟ بیایید حرفتان را بزنید. بیایید نظراتتان را در این مورد بگوئید. حالا قرار است پاسخ بدهید. در نازل ترین حالت برای خودتان بیایید و به دوست و همکار سابقتان کمک کنید تا از پس این مسئله به ظاهر شخصی اش بر بیاید. خودش گفت که:” از همه‌ی کسانی که این‌جا را می‌خوانند صمیمانه درخواست دارم با شرکت در این بحث به روشن‌تر شدن موضوع کمک کنند” و البته چقدر شماها به این حرف توجه کردید. آن وقت می بینم بعضی هاتان توقع دارید همچنان او در این بازی خراب کردن کامنت دانی شرکت کند؟
“به هر حال من که اون شخصیتی که به نظرم همه کاری رو برای پیشرفت من می کرد رو برام نابود کردین! و به نظر شما من چه طوری می تونم جای همچین شخصیتی رو تو ذهنم پر کنم”
این تراژدی ساختن ابلهانه واقعاً از آن کارهایی بود که فقط از پس شماها بر می آمد. همین که این مثلاً دانش آموز اینچنین برای خودش اسطوره ساخنته گواهی است بر حرف های آقای حاجی میرزایی هرچند از اساس نویسنده این کامنت مشکوک است و خب البته فیلم وقتی به اوج پایان بالیوودی خودش می رسد که آن معلم دلسوز و با ایمان از او دعوت می کند تا به دفترش بیاید و با هم دوستانه حرف بزنند و آن بچه ببیند که باهاش بازی نمی کنند!
از آن طرف حمید حجت می نویسد “من متاسفم كه شما با مطرح كردن مسائل غير اخلاقي بحث را به مسائل پست كشاندي ” من در تعجبم آقای حجت که درطول بحث از آغاز جدی و هم سطح مقاله بحث را دنبال می کرد و نظراتش را بی دریغ مطرح می کرد چه شد که یکدفعه به این نتیجه رسید دارد در اینجا بحث های ضد اخلاقی می شود؟ مگر مقاله تمام شده که اینچنین بی پروا در موردش نظر می دهی؟ شاید او واقعاً مستندات قوی ای برای اثبات گفته اش در مورد وجود انواع بچه بازی در آن مدرسه داشته باشد! چرا صبور نیستی؟ عمری است که جلوی دهان ها را گرفته اید که ناگهان خدایی نکرده یک نفر پیدا نشود تا حرفی خلاف اخلاق بزند! اصلاً هم فکر نمی کنید که این حرف غیر اخلاقی شاید یک حقیقتی باشد که باید بازگو شود و این کار شما عمیقاً غیر اخلاقی تر است. اخلاق در کلمات شکل نمی گیرد، در مقصودها معنی پیدا می کنند. اتفاقاً این شکل از تحلیلی که محمد حاجی میرزایی در پیش گرفته است گاهی آنقدر پیچ در پیچ و طولانی می شود که انگار می خواهد از وضوح و عریانی کلمات کم کند. اما این از هم تعجب برانگیزتر بود! :
“گند همه چی در اومده:
سکرتر با این نوشتنش
ما با این کامنتامون
وبلاگ با این بازدید کننده ها
مدرسه با این معلما و شاگردا
نونوایی ها هم با این نوناشون.”
نه گمونم سیاوش. گمان نکنم این طوری شده باشد. بیشتر این به نظر می آید که تو دوست داشته باشی اینطور شود و حتی گفتی که” این پست لیاقت کامنت بهتر از این رو نداره.” نمی دانم چرا دوست داری نظرت را اینجوری تعمیم بدهی که تا یادم هست از این عادت ها نداشتی. این یک فرافکنی محض است. من حد اقل نگرانی های تو را با توجه به مسئولیتت درک می کنم. اینکه من دوست ندارم این بحث شاگرد و معلم شود و بعد تر اینکه من اصلاً دوست ندارم این بحث معلم و معلم شود اینها استراتژی های کاری است. این ها نباید در ارائه یا عدم ارائه یک متن توسط نویسنده ای دیگر دخالت داشته باشد. او می خواهد مسئله ای که گفتم با ابزاری که دارد را تحلیل کند و ابزارش او را ناگزیر می کند از این ادبیات استفاده کند. شما می توانید ابزارش را قبول نکنید و ابزارهای بهتری را برای به چالش کشیدن مسئله پیشنهاد کنید کاری که تا حدی می شود گفت حجت کرده است اما نمی توانید مطلب را لوس کنید، توهین کنید و سعی کنید نویسنده را از ادامه بازدارید. من متأسفانه از هوش بسیار معمولی برخوردارم و نتوانستم در مدرسه های علامه حلی درس بخوانم و متأسفانه تر توانایی چند ساعت ایستادن و درس دادن را ندارم که معلم شوم. اما تا زورم رسیده است مطالعه کرده ام نوشتم و بحث کرده ام. این است که برای روشنگری احترام قائلم و برای آزادی روشنگری و اینجا می بینم که شخصی از دوستان نزدیکم بعد از سالها تهی بودن فضا همچین قصدی کرده است. حرف او در نهایت درست یا غلط باشد من او را تحسین می کنم و هر وقت بخواهد کمکش می کنم. و البته جدا از او به عنوان نویسنده دانش آموزانی که به عنوان تیزهوش از این جامعه جدا می شوند و با توجه به هوششان می توانند تغییرات بزرگی را در این جامعه ایجاد کنند هم به عنوان یک شهروند برایم مهم هستند. من همچنان ایستاده ام منتظر ببینم تا چه اندازه ادعای نویسنده در تخریب شدن روحی و ذهنی و شاید جسمی این دانش آموزان مستند است. همانطور که یک بار هم گفتم این رساله استعداد این را دارد که یکی از پر خواننده ترین مقاله های دنیای مجازی ایرانی شود و وارد چرخه اکتیویست ها و فعالین حقوق بشری. اما گمانم هدف نویسنده همانطور که در یکجا گفت : “این ها رو برای خودم می نویسم. چون دوست دارم که بفهمم دقیقاً چی به چیه.” این باشه که در یک رابطه دیالیکتیکی قرار بگیره. خودش، نوشته اش به عنوان مخلوقش که با توجه به قسمتی بودنش توانایی تغییر دارد و کامنت های آنتی تز ما. شما می توانید بگویید این قصه به آدم هایی مثل من مربوط نمی شود. اما فکر کنم در حال حاضر هم در بین پی گیر شونده ها و خوانندگان جدی این رساله، شما ها در اقلیت باشید. حد اقل ایمیلها و سوالاتی که در این مورد از من شده است ( چون اسم وبلاگم را در اینجا دیده اند) این را می گوید. من عذر خواهی می کنم به خصوص از سیاوش هم برای پر حرفی و هم برای تند بودن لحنم. اما فکر کنم لحن شما هم تا به حال خیلی کند نبوده. سیاوش جان من امیدوارم تبلور عشق معلمی تو که در آن شکی ندارم در پاسخ های منطقی و صحیح و جدی تو به این رساله باشد تا مشکلات این رساله نه تنها برای خود محمد بلکه برای دیگر خوانندگان هم روشن شود.

  سهراب wrote @

من فعلا نظری در باره ی اصل موضوع ندارم و ترجیح میدم فعلا بشنوم وفعلا بیشتر از این حرفا فکر کنم.
صرفا یه سوالی تو ذهنم اومد که در حد یه پرانتز شاید ارزش فکر کردن داشته باشه:
اگر ما این آزادی استخدام معلم را بخواهیم کمتر کنیم چه طوری میخواهید یک فیلتری برای انتخاب ویا استخدام معلم ایجاد کنید.(منظور من روش عملی است و الا روش که زیاده همیشه.)

  محمدرضا wrote @

همه ی این بی حرمتی ها در ملا عام و نهایت بی نزاکتی و نبود شرم همه نشان آخرالزمان است!
واقعا آخر الزمان شده است که مردم انقدر راحت اقرار به بچه بازی یا نوعی از آن میکنند.

  نوید wrote @

به به ! بله . بعد از اون سخنان گهر بار از اقای اچ ام و نقل از قول خدا و قرآن و اینا این یکی کم بود که محمدرضا جورش کرد.

  گل. wrote @

من فارغ التحصیل سمپاد هستم، رابطه هایی از این قبیل رو اونجا به خاطر دارم مخصوصن توی راهنمایی. با اینکه آگاهیم در سطحی نبود که دقیق درک کنم اما از نزدیکی و شیفتگی بعضی دانش آموزان با معلم ها احساس جالبی نداشتم. بیشتر این معلم ها مجرد و بالای 40 سال و بدون هیچ جذابیت ظاهری بودند… جالب اینجاست با اینکه مدعی بودند که خودشون رو وقف مدرسه کردند تنها با برخی دانش آموزان رابطه نزدیکی داشتند… دانش آموزان دختر مرید هم به شدت رمانتیک، خود شیفته و دارای مهارت های بالای سخن وری و بعضن چاپلوسی بودند

  عاقله مرد wrote @

لاینقطع و بلافصل از صفا تا مروه یه ضرب، با تقریح ادبی از عبید زاکانی در باب صور اسرافیل و رابطه با باد معده و مقعد، به نظر از دو حالت خارج نیس: یا از انبوهیه پشم، یا از گردیه توپ، نوشتت. حالا حقیقت کدومه خودت بگو؟

  یک معلم wrote @

با سلام
من دسته بندی شما را زیاد قبول ندارم یعنی نظر شما این است که هر کاری که در مدرسه بین معلم ودانش آموز انجام می شود اگر با دلخوشی ومحبت معلم همراه باشد نوعی سکسوالیسم است؟؟؟؟؟؟
اصلا خودتان متوجه هستید چه می گوئید؟
پس در این میان تکلیف معلمینی که واقعا نسبت به شغل و مخاطبینشان محبت بی ریا دارند چه می شود؟
شما خودتان معلم بوده اید با این نظرات به جامعه خیانت می کنید شما حق ندارید فقط برای جالب شدن وبلاگ هر دروغی را بنویسید.
افراد غیر معلمی که این مطالب را می خوانند نسبت به تمام معلمین بدبین می شوند.شاید شما چون از معلمی دست کشیده اید این کار را می کنید ولی مطمئن باشید کار اشتباهی است.
کاش حداقل می گفتید این مسائل مربوط به مدرسه حلی است و نه جای دیگر.


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>