نوشتن دربارهی این موضوع واکنشهای متفاوتی داشت: که خواندناش برای بچهها مناسب نیست. که حرمتها شکسته میشود و مردم بد برداشت میکنند و پیشنهاد شد که نظرها بسته شود و غیره. و البته من کار خودم را ادامه میدهم.
من میخواهم موشکافانه توضیح بدهم که وقتی معلمی دست گردن دانشآموز میاندازد و برایاش حرف میزند یا نمیزند دقیقاً چه اتفاقی میافتد. تمام سعیام را میکنم که این رابطهی تقریباً پیچیده را به چالش بکشم و زوایای پنهاناش را آشکار کنم. اصلاً فکر نمیکنم خواندن اینها برای بچههایی که اکثراً درگیر این رابطه هستند بد باشد. ما انسانهای ریاکاری هستیم. ما صبح تا عصر و گاهی عصر تا شب و حتی گاهی شب تا صبح مشغول کاری هستیم و بعد دوست نداریم دربارهاش صحبت شود. چیزهایی به عنوان ادب و حیا و حرمتها را ساختهایم برای جلوگیری از به گفتوگو کشیده شدن کارهایمان. شاید احساس میکنیم وقتی دربارهی کارهایمان صحبت نشود بد نیستند.
جالب است که یک بچه را که در این رابطه به عنوان یک طرفِ درگیر (اگر نخواهیم بگوییم طرفِ مغلوب) است از دانستن چون و چرای این رابطه منع کنیم. [و کماکان رابطه را ادامه دهیم.] من نافی ادب نیستم. و در این نوشتار هم تمام سعیام را میکنم که بیادبی نکنم. [هرچند گاهی اوقات خیلی سخت است!] ولی فکر میکنم نوشتن و تحلیل این رابطه بیادبی نیست. ادب بیشتر به کنترل اعمال انسان ربط دارد تا نوشتن دربارهی آنها.
اما چرا مینویسم؟ من، هم به عنوان دانشآموز و هم به عنوان معلم، در دو طرف این رابطه درگیر بودهام. و حس میکنم که این رابطه آنطور که باید تحلیل نشده است. در این رابطهی پیچیده بدنها و ذهنها درگیر هستند. مطمئناً تحلیل این رابطه بدون در نظر گرفتن بدنها یا ذهنها تحلیل کاملی نخواهد بود و همهی سعی من همین است که بتوانم بدنها و ذهنها و رابطهی بین آنها را با دقت بیشتری نگاه کنم. من فکر میکنم، و سعی میکنم روشن کنم، که بچهها در این رابطه به شدت آسیب میبینند. و البته منظورم از آسیب بیشتر مطابق با چیزی است که فیلسوفان اگزیستانسیالیست، مثل سارتر، هیدگر، دواین هوبنر و غیره تعریف میکنند؛ نه عقدههای جنسیتی آنطور که فروید میگوید.
در این پرسشِ مجدد از بچهبازی از آرا و بیشتر از آن از نحوهی نگاه کردن کسانی مثل فوکو و نیچه و همچنین از مشورت مستقیم و غیرمستقیم روانپزشکان و مشاوران امور مربوط به نوجوانان و معلمان پرسابقه و لیست بلندبالای خاطرات و شنیدههایام استفاده میکنم و البته تمام سعیام را میکنم که خاطرات را به شکلی روایت کنم که کسی از لابهلای خاطرات شناخته نشود. به علت این شکلِ روایت از خاطرهها و چیزهای دیگر دوست دارم اگر کسی وارد بحث میشود به جای مناقشه در مثالها به اصل مطلب توجه کند. شاید شما فکر کنید که خاطرهای را جعل یا تحریف کردهام و البته من هیچ مدرک مستندی از این خاطرهها ندارم. البته اگر حافظهام دچار مشکل نشده باشد یا راویان دستِ اول دربارهی خودشان دروغ نگفته باشند تمامشان حقیقت دارند.
موضوع دیگری که دوست دارم دربارهاش بنویسم این پرسش است: آیا یک یا چند هژمونی یا باور نسبتاً همهگیر یا اخلاق مشترک بین فارغالتحصیلان مدرسهی علامهحلی – مدرسهای که منبع اصلی من برای نوشتن است – و کلیتر از آن در بچههایی که با شیوهای تقریباً یکسان با این مدرسه در مدرسههای غیرانتفاعی دیگر آموزش میبینند وجود دارد یا نه؟ و اینکه فکر میکنم گفتمانهای زیادی در مدرسهها [مدرسههایی که ذکر شد] دربارهی این شکل از سکسوالیته وجود دارد که به شکلی هدفمند اصل ماجرا را پنهان میکند و به بازتولید آن در نسلهای بعدی میانجامد.
و از همهی کسانی که اینجا را میخوانند صمیمانه درخواست دارم با شرکت در این بحث به روشنتر شدن موضوع کمک کنند.
شما هیچ وقت پاسخ به نظرات من نمی دید. این به نوبه خود باعث ناراحتی من می شه. اما برای اینکه نثرتون شیوا و جذاب ه من معمولا نظر می دم. اما در مورد این موضوع