نصرا… سکرتر

این‌جایم، بر تلی از خاکستر

مهاجرت/فرار مغزها

هر انسانی در جهانی است. هیچ انسانی بدون جهان داشتن امکان هستی ندارد. منظورم از جهانْ دنیا نیست. جهان یعنی مجموعه‌ی زبان، فرهنگ، ارزش‌ها، اصطلاح‌ها، شعرها، فکرها، افسانه‌ها، رسم‌ها و تمام چیزهایی که پیرامون انسان را فراگرفته‌اند. انسان خارج از این جهان انسان نیست. تمام فعالیت‌های انسان در جهان انجام می‌شود. برای همین است که هیدگر انسان را دازاین (هستی در این‌جا/آن‌جا) می‌خواند. این جهان‌ها هم به سادگی ایجاد نمی‌شوند. حاصل سال‌ها زندگی هستند. هیدگر معتقد است که هر جهانی از پاسخی که مردم آن به پرسش از هستی می‌دهند شکل می‌گیرد. این‌جا محلِ این بحث نیست. به هر حال، این جهان‌ها، به هر طریقی که ایجاد می‌شوند، تفاهم انسانی را ممکن می‌کنند.

هر انسانی در جهانی بزرگ می‌شود، به بلوغ می‌رسد، و بعد از آن است که می‌تواند جهان‌اش را ببیند، آن را نقد کند، و شاید ترک‌اش گوید. این جهان‌ها البته صلب نیستند. تغییر می‌کنند، تأثیر می‌گیرند، گسترش پیدا می‌کنند ولی مبادی‌ای (آغازگاه‌هایی) دارند که ثابت است. یعنی چیزهایی که یک جهان با آن‌ها شکل گرفته است. که به قول هیدگر، پاسخِ پرسش از هستی است. [به نظر هیدگر نقش هستی در این میان انفعالی نیست. هستی انسان را فرامی‌خواند.]

به لطف تکنولوژی و گسترش ارتباطاتْ جهانی شکل گرفته است که دهکده‌ی جهانی خوانده می‌شود. دهکده‌ی جهانی یک جهان است که شمار ساکنان‌اش روز به روز زیادتر می‌شوند. این جهانْ یک جهان میان‌مایه است و مردمانش هم. وقتی می‌خواهیم مبادی و فرهنگ و… این جهان را لیست کنیم، این لیست به زحمت به چند صفحه می‌رسد. مردم این جهان -که اکثراً از جهان‌های دیگر به این جهان مهاجرت کرده‌اند- میان‌مایه هستند. همه چیز در این جهان تعریف یک خطی دارند. مثلاً وقتی در ارکات یا فیس‌بوک در کنار نام و رشته‌ی دانشگاهی و گرایش سیاسی و دین و میزان پای‌بندی به دین و این چیزها را تیک بزنند، تمام دایره‌ی وجودی خود را آشکار کرده‌اند. شاید برای تعریف لیبرال در فرهنگ انگلیسی مجبور باشی که کتاب‌ها بنویسی. چرا که حاصل کار نسل‌ها نویسنده و شاعر و فیلسوف و رزمنده و رهبر و غیره است. ولی تعریف این واژه در دهکده‌ی جهانی یک خط بیشتر نمی‌شود. و برای همین هم تمام انسان‌های لیبرال این دهکده دقیقاً مثل هم هستند. و انسان‌های فمینیست این دهکده (مثلاً در مقایسه با جنبش فمینسیم در جهان بزرگ فرانسوی) همه یک جور هستند. و این همان گله‌ی انسان‌های میان‌مایه است که نیچه از آن انتقاد می‌کرد.

برای همین است که این جهان نه گوته دارد، نه شکسپیر، نه حافظ، نه هومر، نه تولستوی و همینگوی. ارزش والای این جهان تکنولوژی است. هنر و روابط انسانی هم در سایه‌ی تکنولوژی شکل می‌گیرند. مردم این دهکده هم با شهوت سیری‌ناپذیری به دنبال این قطار پرشتاب در حرکت‌اند. و گیگابایت‌ها و مگاپیکسل‌ها و مگاهرتزها و نانومترها و کیلومتربرساعت‌ها هستند که این مردم را به کار کردن و پول خرج کردن وامی‌دارند. این‌جا باید متذکر بشوم که دهکده‌ی جهانی با مدرنیته متفاوت است. مدرنیته صاحب نویسنده و هنرمند و فرهنگ است. نیچه انسان‌های مدرن را میان‌مایه می‌خواند و نمی‌دانم اگر انسان‌های این دهکده را می‌دید به چه نامی می‌خواندشان.

دهکده‌ی جهانی مختص یک مکان جغرافیایی نیست. چرا که اصلاً شاه‌کلیدش ارتباطات است. برای همین است که خیلی از کودکانی که در فرانسه و امریکای لاتین و اسپانیا و ایران و چین و… بزرگ می‌شوند به جای جهان زادگاه‌شان در این جهان جدید رشد می‌کنند. بچه‌هایی که هری پاتر می‌خوانند و لاست می‌بینند و رزیدنت اویل بازی می‌کنند و جیمز بلونت گوش می‌دهند نه ایرانی هستند، نه امریکایی، نه هندی. همه ساکنان این دهکده‌ی جهانی هستند.

چینی‌هایی که به امریکا مهاجرت می‌کنند، امریکایی نمی‌شوند. (منظورم از امریکایی شدن زندگی در جهان امریکایی است.) چرا که شناختن یک جهان جدید کار سختی است؛ چه برسد به  وارد شدن به آن. نشدنی نیست؛ ولی جاذبه و قدرت دهکده‌ی جهانی آن‌قدر زیاد است که الجزایری‌هایی که به فرانسه مهاجرت می‌کنند به جای فرانسوی شدن وارد این دهکده می‌شوند. چرا که نوجوانان فرانسوی هم دیگر خیلی فرانسوی نیستند. برای همین است که می‌بینیم بیشتر ایرانی‌هایی که به اروپا و امریکا می‌روند هم همین‌طور می‌شوند. و تفاوت ایرانی‌های مهاجر با هندی‌ها در قورمه‌سبزی خوردن و هفت‌سین ایرانی‌هاست و گیاه‌خوار بودن هندی‌ها. هیچ‌کدام چیز بیشتری را همراه خودشان نمی‌برند. و این قضیه وقتی گسترده‌تر می‌شود که نوجونانی مهاجرت کنند که قبل از مهاجرت هم خیلی هندی یا ایرانی نیستند.

از آن‌جایی که انسان به جز در جهانی نمی‌تواند فکر کند و انسان باشد جهانی که در آن زندگی می‌کنیم اهمیت زیادی دارد. و تا آن را نشناسیم حتی نمی‌توانیم ترک‌اش کنیم. و ترک یک جهان و وارد شدن به جهانی دیگر کار آسانی نیست. و البته چیزی که میان‌مایگی به همراه دارد بی‌جهانی است؛ نه عوض کردنِ جهان.

من حس می‌کنم که بار زرتشت و محمد(ص) و علی(ع) و حافظ و سعدی و مولوی و بیدل و ابن‌سینا و سهرودی و ملاصدرا و هدایت و آل‌احمد و الخ روی دوش‌ام سنگینی می‌کند. حس می‌کنم که در جهانی بزرگ شده‌ام که خیلی دوست‌اش دارم. و فکر می‌کنم این جهان مهجور مانده. رابطه‌مان با مبادی‌مان اگر قطع نشده باشد کم‌رنگ شده. و برای همین است که جهان ایرانی-اسلامی ما از زایش افتاده است. پویا کردن این جهان نیازمند انسان‌های بزرگ زیادی است. و برای همین است که از مهاجرت کردن این انسان‌ها می‌ترسم.

حکومت ایران (تقریباً) همیشه چیز جالبی نبوده است. بزرگان ایران (تقریباً) همیشه از حکومت ضربه خورده‌اند. محدود شده‌اند، تکفیر شده‌اند و یا حتی مثل سهرودی شهید شده‌اند. خیلی زمان‌ها قدرت دست آدم‌های کوچک و احمق بوده و دلیل اصلیِ مهاجرتِ ایرانی‌ها در سال‌های اخیر نیز همین است. مهاجرت ایرانی‌هایی که ایرانی نیستند و به جز جبر جغرافیایی هیچ نشانه‌ی دیگری از ایرانی بودن ندارند دریغ ندارد. آن‌ها قرار نبوده که کاری برای جهان ما بکنند. ساکنان دهکده‌ی جهانی در هر جای جهان که زندگی کنند فرقی نمی‌کند. ولی در ایران نبودن کسانی مثل ابراهیم نبوی و محسن نامجو و نیک آهنگ کوثر و… ضربه‌ی بزرگی برای ایران است. کسانی که ایرانی هستند و ایرانی مانده‌اند و دوست دارند در ایران زندگی کنند. و به خاطر مشکل‌های سیاسی و… از «در ایران بودن» محروم مانده‌اند.

امروز ایرانی خیلی کم پیدا می‌شود. حتی کم‌تر از فرانسوی و انگلیسی. و می‌ترسم که جهان ما هم مثل خیلی جهان‌های دیگر منقرض شود.

15 دیدگاه »

  هدی wrote @

فکر کنم حرف دل خیلی از آدماییه که میان اینجارو میخونن ولی شاید قلمشون اینقدر روان نباشه و نتونن به زبان بیارن
همیشه وقتی (بالاجبار) کتابای فلسفی خوندم این حس بهم دست داده…
خیلی از حرفایی که شاید خیلی وقتا بهشون فکر کردی ولی هیچوقت نتونستی اینقدر واضح بیان کنی
البته به قول یکی از همین فیلسوفا اگر نتونی به زبان بیاری یعنی اینکه مسئله خوب برات حل نشده و در نتیجه نفهمیدیش!

عالی بود
ایشالا روزی که حسینتونم اینجوری بنویسه :پی

  فرانکو wrote @

وقتی احساس کنی بالا سریت،احمق تر از خودته زجر میکشی.
عوضش،جهان من سالم میمونه.سالم باشه …

  رضا – نارستان wrote @

فرار از واقعیت

  ghooti wrote @

یه چیزِ جالب اینه که ایرانیا ، در خارج ، دهنشون سرویس میشه ، چون جهانشون به طرز وحشتناکی متفاوته ، ارزشها و همه چی …

یا این که کلی ابراز خوشحالی می کنن .. و میگن که دهک. جهانی و اینا …و مثه خَر دروغ میگَن ، چون دقیقا کاری که کردَن، یه جهان مثه اونی که داشتَن ، تو خارج ایجاد کردَن( به کمک یه جامعه ی کوچیکی) ، و خودشونو پیچ میدَن که .. “اره .. اره .. ما تو یه جهانِ دیگه هم خودمونُ وِفق دادیم” .

یا ام که واقعا از دست میدَن ، یعنی مسلمً (به لطف همون تکنوژ و اینا) هری پ. خوندَن و لاست دیدَن خیلی راحَت تَر از پناهی گوش کردَنِ .. ( حتی تو خودِ داخل ایران هم . )

خلاصه اینا .

  beyQoor wrote @

این که زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی ..
این که ..

  روشنا wrote @

وه وه وه .. می دونی چند سال می گذره از اون سالها که همیشه پایه وبلاگ همدیگه بودیم … هرچند من وبلاگ و اسمم رو عوض کردم و شاید منو یادت نیاد و نشناسی با اسن جدید … اما خوبه که باز پیدا کردمت … وبلاگت رو خودت برام اف گذاشتی …
خوش باشی
فردا بهت لینک میدم .. بیا اونورا

  ali wrote @

اصول جذب و رعایت کردین و هم از نیچه و هیدگر و محمد(ص) و هم علی(ع) و هم نامجو و هم ابراهیم نبوی و جلال و … حرف زدین.
کلی حرف هست که باید زد اما این پشت نمی شه چون هرچی بگی باید یکی هم بشنوی و دوباره یکی جواب بدی ، خلاصه باید بحث کنی که اینجا نمی شه. چون هرچی بگب نصفه می مونه .

  آریو wrote @

یا بریم.
یا بجنگیم.
یا کشته بشیم.

  سینا wrote @

درد و دل را دوست دارم.
به آریو:
من هم تا چندی پیش همین فکر تو را می کردم، که در ایران ماندن شاید برای بعضی مجبور شدن به جنگیدن شود. خودم هم زودتر از سربازی جیم زدم رفتم. تا این که دوستی که خودش سربازی حاضر نیست بره، در چت به من اینو گفت: “خیال می کنی جنگ بشه کی می ره می جنگه؟ این بسیجی ها؟ خیالت راحت، فقط ارتش یه مقدار می ره جلوشون، تازه نصف ارتش و سپاه هم خودشون در می رن!”
در ایران به طور عمومی ممکنه نیازی به سربازی رفتن هم نباشه، مگر این که بخواهی استخدام دولت یا استخدام “رسمی” (در مقابل قراردادی) جایی بشوی، که در شرایط عادی نه کسی علاقه ای به استخدام دولت شدن داره و نه کسی امکان گرفتن شغلی غیر از قراردادی!
پ.ن: شاید اکثریتی در ایران باشند که ایرانی بودن خودشون رو به هیچ کدوم از این مغزهایی که گفتید مرتبط ندونن و حتی خیلی از این ها رو بیشتر از اسم نمی شناسند.

  نوید wrote @

موافقم کاملا . . .

  نگ wrote @

جهان تو – شخص تو – شايد بدون نيك آهنگ و نبوي يه چيزي كم داشته باشه اما واسه همه اين طور نيس كه

  آرین wrote @

نه که سَخت باشه ها … دهنِ آدم سرویس مشیه قثط … یعنی تقریبَن غیر ممکنه ..

  متلک wrote @

باید فکر کنم

  سهراب wrote @

البته به نظرم دهکده رو یه کم زیادی یکی دیدید!
ولی منقرض نمیشه.حدود هزار و سیصد سال پیش یه نفر وقتی دورو برش رو دید اعصابش خورد شد که چقدر “اسلام” داره “ایرانی” و “زرتشتی” رو عوض میکنه (و حتی نابود میکنه) ولی فکر کنم قبل از اون همچین اتفاقی نیافتاده بود که تجربه داشته باشه!بعد خوب که نگاه کرد یه حدود دویست سال بعد دید با اینکه اسلام اومده جای زرتشت و چیزلیی به جز زرتشت رو هم تا حد زیادی تغییر داده اما ایرانیا هنوز ایرانی هستن زمین تا آسمون با عرب بی همه چیز فرق میکنه.ما منقرض نمیشیم. فکر کنم این حرف تا حد خوبی درست باشه مگر اینکه تجربه چیزی رو ثابت “نکنه”!!!

  مسخ wrote @

اين خروج از محتواي كازموپوليتيسم هم داستان جالبيه براي خودش. آدمهاي كم حوصله اي كه هيچ نيازي به خواندن كتابهايي كه در زيرگروه تفريح نيستند ندارند. در مورد تئاتر، سينما، موسيقي، نقاشي و حتي رقص هم همينطور هستند. روز به روز از طرفداران تانگو كم مي شود و سامباي برزيلي معروفتر مي شود! در اين زيست محيط فقط بايد زمان بگذرد، حالا خيلي هم خوش نمي گرد، در واقع اين زيست محيط است كه زمان را مي گذراند، زمان براي ما نمي گذرد، من فكر مي كنم ما داريم براي زمان مي گذريم و و اين مهاجرت ها هم فقط به اين معنا است كه آن ها مي روند جايي كه زور زمانش آنقدر زياد است كه حتي اگر بخواهن هم نمي توانند بگذرانندش! و اين هيچ چالشي را بر نمي انگيزاند. اينجا كه باشند قلقلكشان مي آيد با عقربه ها كلنجار روند كه خب اين خسته كننده است! ما هم كه در اين دهكده جديد جهاني كلي از اين جمله هاي رنگارنگ داريم كه مثلاً ريدم به قبر ملتي كه قهرمان مي خواهند يا مثلاً دوره اين حرفها گذشته آقا، شعر نگو فكر شام باش و از اين اراجيف كه نتيجه اش اين مي شود ابراهيم نبوي در دادگاه تا مي آيد يك كم، قد يك ارزن روي حرفهايش بايستد، پشيمان شود و يك جوري سر و ته دادگاه را هم بياورد تا الان در لندن زمانش بگذرانندش و محسن نامجو هم از او بدتر و به همين ترتيب! بالاخره ميانمايه ها هم براي خودشان ضرب المثل دارند ديگر! تو راستي لازم نبود ايرانيزه كني داستان را! من هم به آنهايي كه تو گفتي به غير از يكيشان! همين احساس سنگي دوشم را دارم اما در كنار آنها هستند مثلاً كارل ماركس، مثلاً سارتر و همه آنهايي را كه خودت هم مي داني، من فكر كنم ما به جهان ديگري كه مرد مديونيم! مثل همان عكاسي كه از كنار آن كودك گرسنه آفريقايي رد شد و عكسش را گرفت و كركس كودك را بلعيد، ما هم دنياي سابق را همينجوري ترك كرديم… من از اينكه يك وبلاگ اينطوري در بين دوستان مهمم پيدا مي كنم واقعاً خوشحالم.


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>