نصرا… سکرتر
اینجایم، بر تلی از خاکستربایگانیِ ژوئن, 2008
نوبت عاشقی
عاشقی یادمان رفته است. هر روز می آید و می رود و هیچ اتفاقی نمی افتد. انقدر یادمان رفته است که باید شک کنیم که اصلا روزی یادمان بوده است یا نه
ژوئن 24, 2008 در 2:36 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر هستی-در-اینجا-با-دیگران
عاشقی یادمان رفته است. هر روز می آید و می رود و هیچ اتفاقی نمی افتد. انقدر یادمان رفته است که باید شک کنیم که اصلا روزی یادمان بوده است یا نه
آن که بیزار است از هرزهسگانِ غوغا و همهی زاد-و-رودِ ناسازِ محنتآلودِ آنان. درود بر آن جانِ آزاده جانان، طوفانِ خندانی که در چشمانِ همهی سیاهبینان و دُمَلآگینان غبار میدَمد.
نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری
Get a free blog at WordPress.com | Theme: Fjords by Peterandrej