نصرا… سکرتر

این‌جایم، بر تلی از خاکستر

بایگانیِ می 14, 2008

Yours

«ما توی یه دنیایی زندگی می کنیم که پره از جادو و جادوگر و طلسم و این چیزا. یه روزی با چند تا از دوستام دور هم جمع شده بودیم. خسته شده بودیم از هرچی جادو و طلسمه. نشستیم واسه همدیگه یه داستانی تعریف کردیم. از یه دنیایی که نه جادو توش بود نه جادوگر. خیلی باحال بود. تصمیم گرفتیم که هر شب دور هم جمع بشیم و این داستان رو ادامه بدیم.

دنیای شما  همون داستانیه که ما داریم واسه خودمون تعریف می کنیم. بعد از اونجایی که ذهن ما پر از جادو و جمبله، خیلی چیزا توی داستانمون – یعنی همون دنیای شما – هست که جادو نیست، ولی یه جورایی جادوئه. یعنی ما می خواستیم جادو نباشه. ظاهرا هم نیست. ولی خوب که دقت می کنی، تهش جادوئه.»

این ها را همان دوست جادوگرم می گفت.