نصرا… سکرتر

این‌جایم، بر تلی از خاکستر

مستر ساعتی

فکر می‌کنم همه‌ی کسانی که توی دبیرستان علامه حلی درس خوندن با آقای ساعتی حال می‌کردن.

فردا، جمعه، ساعت 8:45 از دبیرستان تشییع می‌شه. روحش شاد.

قصار

چند جمله از احمد فردید:

  • اگر حجاب از روی اشیاء برداشته شود، انسان می‌رود به آسمان بعد به اسماء، بعد به خدای پریروز و پس فردا.
  • حوالت من: گامی به واپس، به زمان پریروز، اما پریروز محال است، پس فردا ممکن.
  • زود آمده‌ام، فلسفه‌ی من تعلق به پس فردا دارد.
  • از اول مشروطه کسی که خودآگاهی پیدا کرده من هستم.
  • حقوق بشر یعنی حقوق نفس اماره با قطع نظر از دین، حتی دین جدید.

از این‌جا

پی‌نوشت: یک بار باید سر صبر بنشینم و همه‌ی بزرگان حاضر کشور را که فردیدی هستند معرفی کنم.

آزاده

آزادی یعنی همین؛ که نترسیم.

ما در یکی از آزادترین دوران تاریخ زندگی می‌کنیم.

 

درضمن: قسمت دوم تفاوت گوش و بینی در پرونده

توالت

پشت در توالت دانشگاه ما، مثل اکثر جاهای مشابه، پر بود از جملات مختلف درباره‌ی مقام عظمی. بعد این بسیجی‌ها هی می‌اومدن در رو سفید می‌کردن؛ دوباره از اول. چند روز پیش رفتم توالت و دیدم کل در رو قهوه‌ای کردن. که مثلاً کسی نتونه چیزی بنویسه. همین‌جوری خیره شده بودم به این درِ قهوه‌ای، داشتم به این فکر می‌کردم که چه شبیه کل مملکت ما شده این در.

پرونده

در زندگی شخصیم چیزهای معدودی هستند که به آن‌ها افتخار می‌کنم! یکی به‌شان اضافه شد: نوشتن در پرونده.

لذت‌های ممنوعه

وقتی در یک بعدازظهر مطبوع پاییزی، وسط بلوار کشاورز پیپ به دست راه می‌روم و باد ملس پاییز توی موهایم می‌چرخد، فارغ از هر بحث فرهنگی، مذهبی، ایدئولوژیک یا فلسفی از همه‌ی زن‌های سرزمینم خجالت می‌کشم.

خاک‌مان

هنوز هم مردمی هستند که «مان» را به «خاک» می‌چسبانند. مردمی هستند که نمی‌توانند وطن‌شان را مثل بنفشه‌ها با خود ببرند هر کجا که خواستند. هنوز هم مردمی هستند که خاک‌شان غصب شده و ایستاده‌اند تا خاک‌شان را پس بگیرند. مردمی که برای خاک‌شان خون می‌دهند.

و ایمانی، عقیده‌ای، فرهنگی، هنری، فکری، دوستی‌ای، عشقی که از خاک ریشه گرفته…

IMG_1846

شب قدر

امشب برای علی(ع) گریه می‌کنم.

و برای سهراب، ندا، امیر، ترانه، کیانوش و تمام عزیزانی که حتی نمی‌گذارند بفهمیم چند نفرند.

راه سبز امید

وقتی به‌جای «جناح صاحب قدرت» می‌نویسد «جناحی که قدرت خود را در مخالفت با مردم و خواسته‌های به حق آنان توهم کرده است» آدم کیف می‌کند.

این حس لعنتی

جرج اورول داوطلبانه از کشورش می‌کوبد می‌آید بارسلونا که همراه سوسیالیست‌ها  بجنگد. خاطرات این سفر/جنگ را در زنده‌باد کاتالونیا نوشته. خاطراتی که شدت صادقانه بودنش آدم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این خاطره‌ها خواننده را بدون هیچ واسطه‌ای به وسط جنگی می‌برد که در انتها کسانی که اسم‌شان سوسیالیست است سوسیالیست‌های واقعی را اعدام می‌کنند و اورول هم که جان سالم به در برده به خلوتش برمی‌گردد.

بعد اورول، در حالی که سل دارد، توی یک اتاق کوچک یک مسافرخانه‌ی محقر خلوت می‌کند و سیگار می‌کشد و می‌نویسد و آخرش هم می‌میرد. لابد 1984 را خوانده‌اید. یک حس لعنتی توی کارهای اورول موج می‌زند. حسی که درک کردنش، و نوشتن درباره‌اش سخت است. حسی که خیلی وقت‌ها گیجم کرده و اورول به خاطرش برایم یک قهرمان است.

این روزها، موقع افطار کردن، ناخودآگاه، این حس لعنتی…

Older entries »