نصرا…سکرتر
اینجایم، بر تلی از خاکسترپارچهی سبز به دستم میبندم
اگر بخواهم خلاصه بگویم چرا به میرحسین موسوی رأی خواهم داد: [از آنجا که در جامعهی مجازی رقابت بین کروبی و موسوی است دلایل من بیشتر در ترجیح موسوی به کروبی است. و البته کسی که بعد از این چهارسال هنوز طرفدار احمدینژاد است با این دلایل هم نظرش عوض نخواهد شد.]
1) اخلاق: مهمترین چیزی که سیاست ایران در این سالها گم کرده است اخلاق است؛ که فراتر از قانون است. نه فقط این روزها که از احمدینژاد دروغ میشنویم، خیلی وقتها رعایت کردن قانون هم با بیاخلاقی همراه است. بریدن قسمتی از نوشتهی کسی که برداشت متفاوتی از آن شود، گذاشتن عکس کسی در بنر تبلیغاتی بدون اجازهی او، جدا کردن و تحریف کردن تاریخ برای مقصودی خاص، بازی کردن با کلمات و خود را چیز دیگری نشان دادن و همرنگ هر عقیده و آدمی –حتی عقیدهها و آدمهای متناقض- شدن برای جلب حمایتْ بیاخلاقی است. من فکر میکنم تودهی مردم، برخلاف سیاستمردان و به اصطلاح نخبگان جامعه، اخلاق را خیلی مهم میدانند و در تشخیصاش هم اکثراً خطا نمیکنند. برای من آدمی که با عقایدش مخالفام ولی بااخلاق است بر آدمی که خود را همرنگ عقاید من نشان میدهد و بیاخلاقی میکند ارجح است.
اینکه جمیله کدیور بپرسد که شما به حجاب اجباری اعتقاد دارید یا نه و کروبی جواب بدهد که بههرحال با خشونتهای اخیر مخالف هستم و بعد بپرسد با چندهمسری مخالف هستید یا نه و کروبی مِنومِن کند و تصویر کات بخورد و کروبی بگوید بههرحال این پدیده در کشور ما باعث نابسمانیهایی شده است، بیاخلاقی است. چرا که این شائبه را ایجاد میکند که کروبی مخالف حجاب اجباری و چندهسری است؛ در حالی که چنین نیست. و این کار را برای کسانی که واقعاً برای برداشتن حجاب اجباری و چندهمسری تلاش میکنند سختتر میکند. من موسوی را ترجیح میدهم؛ چرا که میگوید فعالان حقوق زن، هرچند که با برخی از حرفهایشان مخالفام، باید آزادانه حرفهایشان را بزنند و با جامعه وارد گفتوگو شوند و به آنها امنیتی و پلیسی نگاه نشود.
2) خصوصیسازی و کوچک شدن دولت: اینها کلماتی است که این روزها خیلی دستمایهی تبلیغات انتخاباتی قرار گرفته است و البته بدون توجه به معنا و اقتضائاتاش مورد استفاده قرار میگیرد. مردم باید این را درک کنند که رشد و توسعه و پیشرفت کشور با دولت قدرتمند انجام نمیگیرد. توسعهی کشور به چندده هزار مهندس و چند هزار جامعهشناس و فیلسوف و نویسنده و کارگردان و چندصد هزار تکنیسین و کارگر ماهر نیاز دارد که در هیچ دولتی جا نمیشوند. وظیفهی دولت سد راه نشدن و مهیا کردن شرایط است، نه چیز بیشتری. ما عادت کردهایم بنشینیم و مدام غر بزنیم که فلانی هم آمد و رفت و وضع ما همین است. در صورتی که بهتر کردن شرایط زندگی وظیفهی ما است، نه دولتها. یکی از تفاوتهای رئیسجمهور با پادشاه همین است. ما عادت کردهایم که چهارسال یکبار وعدههای نامزدها را گوش کنیم و به بهتریناش رأی بدهیم و بعد از پایان کارشان غر بزنیم که به آنها عمل نکرد. گویا خودمان این وسط هیچکارهایم. تنها کارمان منتظر یک قهرمان نشستن است که بیاید و ما را از این وضع نجات دهد.
ماهی هفتاد هزار تومان برای چهل و پنج میلیون نفر میشود چیزی در حدود چهل هزار میلیارد تومان در سال افزایش پرداخت دولت. این را اگر کنار حقوقهایی که دولت موظف به پرداخت آنهاست و مثلاً حق بیمهی تحصیلی که حجم زیادی از آن پرداختی دولت است بگذاریم رقم بالایی میشود. مسلماً دولتی که باید این همه پول پرداخت کند نمیتواند کوچک شود. مجبور است روز به روز بزرگ شود؛ چه در قالب شرکت سهامی نفت یا شرکتهای دیگر. این با خصوصیسازی منافات دارد. مگر اینکه بخواهیم اصل 44 را هم به عنوان یک عبارت دکوری در برنامههایمان اضافه کنیم. نگاه به گذشتهی کرباسچی هم این را اثبات میکند. با آمدن کرباسچی حجم شهرداری چند برابر شد: فرهنگسرا و روزنامه و مجله و کتاب و خانهی فلان و بهمان. و کسانی که این روزها در تهران کار خصوصی میکنند اذعان دارند که این حجم بالای شهرداری بلای کارهای فرهنگی-شهری خصوصی شده است.
کار (چه صنعتی و چه فرهنگی) دولتی همیشه با رانت و فساد همراه است؛ و سلیقهای است. زیرا مدیران سودی از نتیجهی کار نمیبرند و پیشرفت یا عدم آن تأثیری در حقوق آنها ندارد. برای همین دلیلی ندارند که خویشاوند بدون تخصصشان را به غریبهی متخصص ترجیح ندهند، یا در قراردادهای خارجی سراغ پورسانت بیشتر، و نه شرایط مناسبتر بروند.
من دولتی نمیخواهم که وارد تمام اجزای ریز کشوری شود و همه را به بهترین نحو تغییر بدهد و مدیریت کند. دولت کریمه و بخشنده نمیخواهم. دولتی میخواهم که بِکِشد بیرون و بگذارد مهندسان و متفکران و هنرمندان غیردولتی کشور را بسازند. برای همین است که شعار «دولتِ فرهنگی، فرهنگِ غیردولتی» موسوی اینچنین اهالی فرهنگ و هنر را خوش آمده است و در این قشر حمایت نزدیک صددرصدی از موسوی را میبینیم. چرا که فرهنگ دولتی مهمترین مانع آزادی بیان است. پول دولت طبعاً در جهت سلیقهی مدیران خرج میشود و دهنمکی میشود بهترین فیلمساز و مهرجویی به دلایل مالی (و نه حتی سانسور) نمیتواند فیلم بسازد. در صنعت هم اوضاع همینطور است.
3) شجاعت و استفاده از پشتوانهی مردمی: از آنجا که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی ایران ناموزون و بههمریخته است، شفاف بودن و شجاع بودن رئیسجمهور و استفاده از پشتوانهی رأی مردمی برای او بسیار مهم است. نداشتن این صراحت مهمترین انتقاد من به خاتمی است. من برخلاف نظر رایج این را در کروبی هم نمیبینم. میگویند کروبی صریحالهجه است. حق را داد میزند و نمیترسد. برای مثال هم نطقهای آتشین او در مجلس در حمایت از زندانیها را میآورند. ولی نمیدانم به علت پروندهی مالی غیرشفاف کروبی و ماجرای شهرام جزایری است یا چیز دیگری؛ به نظر میرسد که کروبی همیشه در جاهای حساس و تعیین کننده این صراحت لهجه را از دست میدهد. مثلاً وقتی روزنامهی اعتماد ملی صفحهی اولش را به کل به انتقاد از صداوسیما اختصاص میدهد و علاوه بر نامهی او و موسوی، نهادهای غیرمردمی مثل سازمان بازرسی و تشخیص مصلحت هم از صداوسیما انتقاد میکنند، لابد فردای آن صلاح است که اوضاع آرام شود. برای همین هم خبرنگار 20:30 به طور اتفاقی سراغ کروبی میرود و او هم از صداوسیما تشکر میکند و اذعان میکند که عادلانه کار میکنند و روزنامهی او تندروی کرده است. این رفتارهای دوگانه و ضدونقیض و داد زدن در جای کماثر و عوض کردن حرف در جاهای تأثیرگذار چیزی است که برخلاف ظاهرش باعث بازتولید استبداد در تقسیم قدرت میشود. این رفتار متناقض را در ریاست مجلس کروبی هم دیدهایم.
کروبی معتقد است که با قدرت چانهزنی میکند و با ریش گرو گذاشتن و معامله کردن با قدرت مثلاً زندانی آزاد میکند. این کار خوب است، اما در کسوت یک ریشسفید، نه رئیسجمهور. چرا که معامله کردن همواره با دادن چیزی همراه است. کروبی هم همیشه چیزهای مهمتری را داده است و چیزهای کوچکتری گرفته است: آزادی یک نمایندهی مجلس در مقابل قانون مطبوعات که مسبب زندانی شدن چندده نفر بوده است.
من صراحت لهجهی موسوی را ترجیح میدهم. وقتی خامنهای در کردستان گفت نامزدها سیاهنمایی نکنند، موسوی فردای آن روز در جمع پرشور مردم و البته بدون داد زدن گفت سیاهنمایی سیاه نشان دادن چیزی است که سیاه نیست. ما سیاه بودن چیزی را نشان میدهیم که سیاه است. این یعنی مقابلهی قدرت با قدرت. کاری که تنها رئیسجمهور با پشتوانهی رأی مردم قادر به انجام آن است.
4) شفاف بودن: موسوی گفته است بهجز اسرار نظامی دولت هیچگونه رازی نخواهد داشت و همه چیز را به مردم خواهد گفت. این شفاف بودن مهمترین قدرت دولت در مقابله با استبداد و تقسیم قدرت غیردموکراتیک ایران خواهد بود. این شعار شجاعانه و بسیار کارآمد را تنها در برنامههای موسوی دیدهام.
5) برنامهها و حامیان: میگویند کروبی کار حزبی میکند؛ اما هیچکدام از حامیان او عضو حزب اعتماد ملی نیستند. حزب او در این چهار سال یک نخبه هم جذب یا تولید نکرده است. کرباسچی مدام از تیم پرتعداد و برنامه حرف میزند. کروبی در برنامهی گفتوگوی شبکهی دو حتی نمیتوانست عناوین این برنامهها را بگوید. کروبی یک تیم بسیار ناهمخوان دارد که تمامشان را در فیلم مستندش نام برد: کرباسچی و عبدی و باقی و سروش و قوچانی! و مهاجرانی و همسرش و همین. برنامههای مفصل اعلام شده توسط این تیم هم تکهتکه و ناهمخوان است. هر قسمت را کسی نوشته و در ازای گرفتن امتیازی به تیم اضافه شده است. اجرای این برنامه غیرممکن است؛ نه به خاطر ردصلاحیت و دخالت رهبری، به خاطر وجود تناقض در برنامه. کروبی در همان برنامه میگفت باید مثل نروژ پول نفت و گاز را در کارهای زیربنایی خرج کنیم که باعث افزایش نقدینگی و تورم و فساد نشود و پنج دقیقه بعد از طرح ماهی هفتاد هزار تومان برای چهل و پنج میلیون نفر ایرانی گفت.
در مقابل، موسوی یک تیم یکدست دارد که برنامهریزی میکنند (وزرای اقتصادی دولت خاتمی، دکتر بهشتی و تیم فرهنگی خاتمی بدون مهاجرانی (مثل مسجدجامعی)، زهرا رهنورد و برخی از متخصصان همسو با آنها) و در کنار این تیم یکدست حامیانی دارد که طیف آنها از عزتالله سحابی تا عماد افروغ گسترده است. وجود تیم یکدست عملی بودن برنامه را میسر میکند و وجود حامیان گسترده از تکقطبی شدن دولت در آینده جلوگیری میکند.
علاوه بر این تأکید مدام موسوی بر این که اولین کار او در دولت بازگشایی سازمان مدیریت و شورای پول و اعتبار است و اینکه هیچکدام از کاندیداهای دیگر چنین تأکیدی ندارند حائز اهمیت است.
6) سپاه: در این چهار سال به لطف مصوبهی مجلس هفتم که به دولت اجازه داد پروژههای عمرانی خود را بدون مناقصه به سپاه (بسیج) بسپارد، سپاه وضع مالی بسیار خوبی پیدا کرده است. الآن سپاه یک گروه مسلح و بینهایت پولدار و کاملاً ایدئولوژیک است. مسلماً هر دولتی برای خصوصیسازی و حتی کارهای فرهنگی و مدنی با سپاه درگیر خواهد شد. موسوی این حُسن را دارد که مورد حمایت تعداد زیادی از فرماندهان سابق سپاه (که اکثراً فرماندهان زمان جنگ هستند) قرار دارد. استفاده از این نفوذ میتواند به او برای مقابله با این جریان تمامیتخواه کمک شایانی بکند.
7) موج سبز: از موسوی انتقاد میشود که طرفداراناش دستبند سبز میبندند و بدون تفکر و با شور و احساس جلو میروند. اولاً نگاه به اسامی بیش از پنجاه استاد و تئوریسن جامعهشناسی و بیش از هفتاد استاد علوم سیاسی و روابط بینالملل که از موسوی حمایت کردهاند، هیچ چیزی را که نشان ندهد، بیانگر این نکته است که این شور و احساس بدون منطق نیست. ثانیاً من با ابراهیم نبوی موافقم که انتخابات را با منطق و استدلال و برنامه شروع میکنند، ولی این شور و احساس است که انتخابات را پیش میبرد.
8 ) اصلاحطلبِ اصولگرا: من با ناصر فکوهی همعقیدهام دوران دستهبندی سیاسی بر اساس واژههای اصلاحطلب و اصولگرا به پایان رسیده است. رأی پایین معین در دور قبل، که انصافاً از کروبی اصلاحطلبتر بود و تمام اصلاحطلبان حتی نهضت آزادی از او حمایت کردند؛ و کسانی که در دور اول به معین رأی دادند و در دور دوم به احمدینژاد، نشان میدهد که دغدغهی اصلی مردم اصولگرا یا اصلاحطلب بودن نیست و این دستهبندی فقط بین سیاسیون و روشنفکران کارکرد دارد. جامعهی سیاسی کشور نیاز به تعریفهای جدید و دستهبندیهای مجدد دارد. به نظر من موسوی بهترین گزینه برای این کار است. بیانیهی حقوق شهروندی و همچنین لیست تعهدات او نسبت به زنان عقاید فرهنگی او را نشان میدهد که با اصلاحطلبان دههی قبل همسان است؛ علاوه بر این او دید متفاوتی به عامهی مردم و توزیع قدرت دارد. تنها در این صورت است که دستهای ایجاد میشود که هم در تودهی مردم هوادار دارد و هم با دغدغههای فرهنگی اصلاحطلبان سازگار است. به نظر من این دستهبندی جدید به راه افتاده است و فقط نیاز به نام جدید دارد.
9) احتمال رأی آوردن: ابطحی نوشته است این استدلال که چون موسوی رأی بیشتری دارد به او باید رأی داد احمقانه است و من هم با او موافقم. ولی یک نکته وجود دارد و آن هم درس گرفتن از انتخابات دور قبل است. کروبی نمیتواند در دور اول کار را تمام کند. و در صورتی که کروبی و احمدینژاد به دور دوم بروند احتمال رأی آوردن احمدینژاد بیشتر است. چرا که برخی از حامیان موسوی اصولگرا و مذهبی هستند و مخصوصاً با تأکید کروبی روی سروش احتمال اینکه آنها در دور دوم به احمدینژاد رأی بدهند بیشتر است. اوضاع برای حامیان رضایی هم همینطور است. البته من در چنان وضعی بدون شک به کروبی رأی خواهم داد. بررسی علمیتر این قضیه را میتوانید در اینجا یا اینجا بخوانید.
10) سید محمد خاتمی: بدون شک خاتمی مهمترین نقش را در حرکت به سوی جامعهی مدنی در ایران دارد. از او دربارهی قتلهای زنجیرهای انتقاد میکنند. در حالی که رو کردن و جلوگیری از ادامهی این کار مهمترین دستاورد خاتمی است. دستاوردی که باعث شد مثلاً گنجی و باقی و عبدی بهجای کشته شدن به زندان بروند. احمقانه است که فکر کنیم رئیسجمهوری میتواند جلوی زندانی شدن دگراندیشان را بگیرد. مراجعه به تاریخ نشان میدهد که زندانی شدن و بسته شدن روزنامه و اخراج شدن لازمهی حرکت به سمت جامعهی مدنی است. بدون این هزینهها نمیتوان مدرن شد. من به هدف و شیوهی خاتمی اعتقاد دارم و راه او برای اصلاح کشور را مناسبترین راه میدانم و سعی میکنم همراهیاش کنم.
لیست حامیان میرحسین
مشغول نوشتن چیزی هستم دربارهی اینکه چرا به میرحسین رأی خواهم داد. برای آن نوشته نیاز داشتم لیستی از حامیاناش را جمعآوری کنم. این لیست حاصل جستوجو در روزنامهها و اینترنت است. اینکه حمایت این افراد چه تأثیری در نظر من دارد و چرا این اسامی را گرد آوردهام را در آن یادداشت توضیح خواهم داد. به هر حال گفتم شاید بد نباشد لیست را قبل از منتشر کردن یادداشتام با شما به اشتراک بگذارم.
فرهنگ و هنر
داریوش مهرجویی، کیومرث پوراحمد، عزتالله انتظامی، مجید مجیدی، سامان سالور، محمد نوری، محمد رحمانیان، مهدی کرمپور، محسن مخملباف، مازیار میری، کمال تبریزی، محمد احصایی، احمد رضا درویش، احمد مسجد جامعی، علیرضا رئیسیان، احمدرضا درویش، سید محمد بهشتی، عبدالجبار کاکایی، حبیبالله صادقی، فرشته طائرپور، مرتضی رزاق کریمی، منیژه حکمت، سهیل محمودی، حسامالدین سراج، منوچهر شاهسواری، عبدالحسین مختاباد، ساعد باقری، جمشید بایرامی، حسین خسروجردی، علیرضا قاسم خان، احمد اسفندیاری، لیلی گلستان، گوهر خيرانديش، اسرافيل شيرچى، مهرشاد کارخاني، منيژه حکمت، شاهین فرهت، بهاره رهنما، محمد وافری، مرضیه برومند، فاطمه راکعی، داوود رشیدی، هدیه تهرانی، بیژن امکانیان، بزرگمهر حسینپور، مانا نیستانی، ابراهیم نبوی، داریوش فرهنگ
جامعهشناسی
تقی آزاد ارمکی، غلامحیدر ابراهیم بای سلامی، امید علی احمدی، منصوره اعظم آزاده، جواد افشار کهن، نادر امیری، سوسن باستانی، سلیمان پاک سرشت، شهرام پرستش، محمد حسین پناهی، غلامعباس توسلی، سید محمد توکل کوثری، حمیدرضا جلائیپور، فاطمه جواهری، علیمحمد حاضری، علیحسین حسینزاده، حاتم حسینی، هادی خانیکی، محمدعلی خلیلی اردکانی، علیرضا دهقان، بهزاد دوران، نادررازقی، علی رجبلو، حمید رحمتی، محمد رضایی، احمد رضایی ملایری، بیژن زارع، عباس زارعی مهرورز، محمدجواد زاهدی مازندرانی، محمد زاهدی اصل، علی ساعی، سید حسین سراج زاده، خدیجه سفیری، علی اصغر سعیدی، مهران سهراب زاده، محمود شارع پور، علی شکوری، ملیحه شیانی، ابراهیم صالحی عمران، غلامرضا صدیق اورعی، محمد رضا طالبان، حمید عباداللهی، حمیدعبدالهیان، یحیی علی بابایی، حلیمه عنایت، غلامرضا غفاری، نعمتالله فاضلی، محمد فاضلی، ناصر فکوهی، ابراهیم فیوضات، سیدمحمدامین قانعیراد، علی محمد قدسی، میرفردین قریشی، عباس وریج کاظمی، علی کریمی مله، محمد سالار کسرایی، افسانه کمالی، مسعود کوثری، مسعود گلچین، محسن گودرزی، احمد محمدپور، جمال محمدی، اکرم محمدی، علی اصغر مقدس، مجید موحد، محمد ابراهیم موحدی، میثم موسایی، سید یعقوب موسوی، مرضیه موسوی، میرطاهرموسوی، سعید معیدفر، مهدی منتظرقائم، مصطفی مهرآیین، حسین میرزایی، محمد میرزایی، فرناز ناظر زاده کرمانی، محمود نجاتی حسینی، اسداله نقدی، عبدالرضا نواح، محسن نیازی، سید ضیاء هاشمی، حسین ایمانی جاجرمی.
سیاست و اندیشه
محمد خاتمی، سعید حجاریان، محسن آرمین، هاشم آقاجری، معصومه ابتکار، سید محمدرضا بهشتی، عبدالله رمضانزاده، عزتالله سحابی، محسن صفایی فراهانی، علیرضا رجایی، محمد رضا عارف، مصطفی ملکیان، علیاکبر موسوی خوئینی، بهزاد نبوی، ابراهیم یزدی، نجفقلی حبیبی، محمد سلامتی، مجید انصاری، حسن بلخاری، محسن کدیور، مصطفی معین، سیدهادی خامنهای،
احزاب
مشارکت، مجمع روحانیون مبارز، کارگزاران سازندگی، سازمان مجاهدین انقلاب، جبهه اصلاحات، رفاه کارگران، نمایندگان ادوار مجلس، انجمن اسلامی مدرسین دانشگاهها، همبستگی، اعتدال و توسعه
میرحسین
…ممنوعیت اعمال هرگونه شكنجه اعم از روحی و بدنی را به اجرا در آورم. از حقوق زنان حمایت كنم و از تبعیض جنسیتی جلوگیری نمایم. فعالیتهای مستقل دانشجویی و دانشآموزی را مورد حمایت قرار دهم. با پیریزی درست نظام اقتصادی با ایجاد امنیت اقتصادی و با گسترش و تقویت بازار رقابتی زمینه تامین نیازهای اساسی، غذا، مسكن، بهداشت و درمان آموزش و پرورش و اشتغال را فراهم آورم. با فساد اداری و مالی مبارزه كنم. ناتوانی و نیاز و آسیبپذیری هیچ شهروندی را وسیله سلطهگری و افزونطلبی سیاسی قرار ندهم. از سواستفاده از اطلاعات اقتصادی و امكانات عمومی جلوگیری كنم. از استخدام كشوری و سازمان اداری به عنوان وسیلهی برای جلب حمایت افراد و یا به عنوان پاداش و امتیاز برای طرفداران خود استفاده نكنم. امكانات عمومی را وسیلهی استمرار قدرت خود نسازم. امنیت شغلی را برای آحاد مردم به ویژه برای هنرمندان، روزنامهنگاران، فعالان سیاسی، ورزشكاران، معلمان، اساتید دانشگاه و كارگران تامین كنم. حمایتهای تامین اجتماعی را گسترش داده و تقویت كنم به نحوی كه همهی افراد مردم به ویژه زنان، كودكان، روستائیان، كشاورزان، كارگران و سالمندان را به نحو مطلوب پوشش دهد. زمینه ابراز شادی در جامعه را فراهم كنم و برای تقویت و ارتقا امید به زندگی و نشاط اجتماعی بكوشم و اخلاق حسنه را محفوظ دارم. به سنن ملی احترام گذارم و از آثار باستانی و میراث فرهنگی به نحو شایسته محافظت كنم. از حق بر آموزش حمایت كنم و در جهت حذف گزینش های عقیدتی و سیاسی ناروا اقدام نمایم. دانشجویان، معلمان و اساتید دانشگاه را آنچنان كه در خور جایگاه بلند آنان است محترم شمارم. از پدید آورندگان آثار ادبی هنری و علمی حمایت كنم تا بدون ترس از تعقیب و مجازات های ناروا خلاقیت های خود را پرورش و بروز دهند و آزادانه در زندگی فرهنگی جامعه شركت جویند. حقوق اقوام را به رسمیت شناسم و بر اساس الگوی مدیریت غیر متمركز اقوام را در اداره امور خود سهیم كنم. كرامت انسانی و حقوق شهروندی اقلیت های دینی و آزادی عقیده و وجدان را به رسمیت شناسم و تفتیش عقاید و سرزنش و عقاب افراد به دلیل مسائل اعتقادی را ناپسند شمارم و از آن جلوگیری كنم. برخورداری از محیط زیست سالم را حق بشر و از جمله حقوق شهروندی به شمار آورم…
بچهبازی: قسمت سوم
2) رابطهی بیمارگونه و پراکندهی جنسی معلم-دانشآموز که در گفتمانها و شوخیهای مبتذل، رابطههای بدنی به ظاهر ساده و… نمود پیدا میکند که به یک انحراف یا دگرباشی جنسی میانجامد.
در زمانهی ما رابطهی جنسی برای برخی از متفکران مهمتر از قبل شده است. روانشناسان و پزشکان و سیاستمداران و فیلسوفان و جامعهشناسها سعی در شناخت فعالیتهای جنسی انسان داشتهاند و گرایشهای جنسی گوناگونی را صورتبندی کردهاند: همجنسگرایی، ابزارگرایی و… یکی از این گرایشها، که تقریباً به نظر همه انحراف خوانده میشود، پدوفیلی یا گرایش به بچههای نابالغ است. من اینجا نمیخواهم دربارهی پدوفیلی به صورت کلی صحبت کنم؛ که در توانام نیست. اما اشاره به این انحراف و صنعت پردرامد پورنوگرافی غیرقانونی آن برای تذکر به دوستانی است که احتمالاً کل این قضیه – امکان وجود داشتن جاذبهی جنسی به بچه- را نفی میکنند. و البته لازم است پیشاپیش از معلمهای گرامی پوزش بخواهم. چرا که ممکن است برای خواننده این شائبه پیش بیاید که همهی معلمها درگیر این گرایش هستند. که واضح است اینطور نیست.
از این رابطه در مدرسه پرگویی میشود. تقریباً در تمام مدرسههایی که در آنها معلمی کردهام شاهد و فاعل گفتوگوهای زیادی دربارهی بدن بچهها بودهام. این پرگوییها همه صورت شوخی هستند: فلان بچه امسال چهقدر خوب شده، آن یکی هنوز ریش درنیاورده، بهمان بچه چهقدر زود بزرگ شده و حجم زیادی از جوکها و شوخیهای اروتیک. در نگاه اول به نظر میرسد که این رابطه کاملاً کنترل میشود و در واقع چیزی به جز همین شوخیها برای پر کردن ساعتهای تفریح میان کلاسها نیست. ولی دقیقتر که نگاه کنیم متوجه میشویم که این پرگویی به شکل کاملاً هوشمندانهای سعی در پوشاندن حقیقت و فروکاهیدن آن به شوخی دارد. این شوخیها گاهی آنقدر گسترده میشوند که به طور مثال در مدرسهای شاهد بودم که ناظمها هم جرأت میکردند وارد بازی شوند و به راحتی در حضور معلمها دربارهی بدن بچهها شوخی کنند. به نظر میرسد که شرکت در این گفتمان ثابت میکند که این قضیه در کنترل معلم است و چیزی به جز شوخی نیست.
ولی قضیه به همین سادگی نیست. یک بار یکی از معلمها گفت که وقتی دست گردن یکی از بچهها [که رابطهی صمیمانهای با او داشت] میاندازد، بعد از مدتی، احساس میکند که تحریک شده است؛ بعد از آن حس میکند که ادامهی این حرکت گناه دارد و دستاش را میکشد. واکنش معلمهایی که این اعتراف را میشنیدند یک چیز بود. همه میخندیدند و سعی میکردند ماجرا را به شوخی بدل کنند. یکی پیدا شده بود که بازی را به هم بزند و جدیتر بگوید که این رابطه برایاش تحریک کننده است و کسی دوست نداشت این گزاره حالت جدی به خودش بگیرد.
این شوخی گرفتن یک فعالیت عمدی نیست. معلمهای درگیر هیچگاه قبول نمیکنند که چنین انحراف جنسی پیدا کردهاند. نه از سر ریاکاری، که قبول این قضیه برای خودشان هم سخت است. ولی دوستی به دوست دیگر SMS میزند که فلان فیلم را ببین. پسر خوشگلی در آن بازی میکند و او هم میبیند. یا ممکن است روزها دربارهی عکس فلان پسربچه در بیلبورد تبلیغاتی صحبت کنند. یا معلمی مجموعهای غنی از فیلم و عکس پورنوی پسربچه داشته باشد. این گرایش هیچگاه به رابطهی جنسی مستقیم با بچه منجر نمیشود. چرا که این عمل برای معلم و فکر میکنم اکثر مردم دنیا کاری غیراخلاقی به حساب میآید. ولی آثار این گرایش در رفتار معلمها مشهود است:
معلمها شوخیهای زبانی سکسی با بچهها میکنند. شوخیهایی که در آنها بچهها به عنوان مفعول رابطهی جنسی انگاشته میشوند. در اردویی در حضور معلم بین بچههای سوم راهنمایی بحث میشود که فلان دانشآموز شب پیش کدامیک از بچهها بخوابد. معلم وارد شوخی میشود و بچه را پیش خودش میخواباند. صبح هم به بچه میگوید که خشتک شلوارت پاره شده. مگر دیشب چه خبر بوده. من نمیتوانم این شوخیها را، که متأسفانه کم هم نیستند، شوخی ساده بنامم. [البته آثار تربیتی این ادبیات بماند] چرا؟
چون اولاً خیلی وقتها همراه رابطههای بدنی به ظاهر ساده هستند. [مثل رابطهی دستها که بالاتر از آن صحبت شد] ثانیاً بچههای هدف این شوخیها [چه شوخیهای زبانی و چه بدنی] بچههای زیبا هستند. یعنی بچهای که معلم برای این رابطه انتخاب میکند. تقریباً تنها خصوصیت مشترک بچههایی که هدف این شوخیها قرار میگیرد زیباییشان است. این گفتمان همیشه هم سکسی نیست. ممکن است شکل آن فلسفه بافتن و حرف زدن از سیاست و فوتبال و هر چیز دیگر باشد. ولی تفاوتاش با رابطههای دیگر معلم-دانشآموزی [که واضح است قصد منفی نشان دادن همهی آنها را ندارم] زیبایی بچههای انتخاب شده است. که فکر میکنم یک معیار عینی و خطاناپذیر باشد.
هدف من از این چند قسمت نشان دادن و روشن کردن اتفاقهایی بود که دیده بودم. و البته یک لایه تحلیل از علل و دلایل پدید آمدنشان. برای همین هم نوشته به یک مقاله شبیه نیست. من فعلاً -در حد توانام- تعریف کردهام که ماجرا از چه قرار است. قسمت اصلی کار که شامل آسیبشناسی و تشخیص رابطههای مضر و راهکارهای پیشنهادی برای کمتر کردن آنهاست باقی مانده است. که البته نیاز به کار و مطالعه و وقت بیشتر و همکاری احتمالی دوستان و علاقهمندان دارد. که امیدوارم در یک بازهی چند ماهه به نتایج قابل ارائهای برسد.
تمام
بچهبازی: قسمت دوم
این رابطه به همین بازی ساده و بیهدف ختم نمیشود. کمکم معلم بر میزان تأثیرش روی بچهها آگاه میشود. معلم برای دانشآموزاناش نوعی ابرمرد محسوب میشود. برخی روانشناسان و مشاوران آموزشی اعتقاد دارند این نگاه دانشآموز به معلم به خاطر تغییرات جنسی دانشآموز در دوران بلوغ است. آنان میگویند پسر در دوران بلوغ و تجربهی تغییرهای بدنی به پسری که این تغییرها را گذرانده است و جوان بالغی شده است به دید عظمت نگاه میکند. البته من این مطلب را در کتاب یا مقالهای ندیدم که بخواهم به آن ارجاع بدهم. از یک دکتر روانپزشک و دو مشاور باتجربهی نوجوانان شنیدهام. فکر میکنم دستِکم یک دلیل دیگر هم وجود دارد: گفتمان معلم-دانشآموزی در مدرسه. دانشآموز تیزهوش علاوه بر تغییرهای بدنی که تا حدودی برایاش مبهم است با یک مفهوم مبهم دیگر هم درگیر است: تیزهوش. او را تیزهوش میخوانند و او دقیقاً نمیداند که تیزهوش چه مختصاتی دارد، چه تفاوتی با دیگران دارد و او باید به عنوان یک تیزهوش چهکار کند. برای همین برای او یک جوان تیزهوش که الآن معلماش است کسی است که با این تیزهوش بودناش کنار آمده است و میتواند او را در ادامهی زندگی به عنوان یک تیزهوش راهنمایی کند.
این مطلب را میتوان به سادگی در گفتمانهای معلم-دانشآموزی دید. معلم جوان خیلی وقتها برای دانشآموزها از دیگران صحبت میکند: کسانی که تیزهوش نیستند. همکلاسیهای دانشگاه، استادهای دانشگاه، دانشآموزهای عادی، مردم عادی و غیره. خیلی وقتها در کلاس دربارهی حماقتها و کجفهمیها و درک نکردنهای غیرتیزهوشها صحبت میشود. مثلاً معلم مبحثی را درس میدهد و بعد میگوید که دانشجوهای عادی در درک این مطلب ناتوان هستند. یا مثلاً معلمی که سر کلاس فیزیک از موضوعات عرفانی و دینی صحبت کرده بود و بعد به بچهها گفته بود که اکثر مردم، حتی پدر و مادرهایتان، نمیتوانند این موضوع را درک کنند و بر راه خطا هستند. کنار مدرسهی حلی2 یک مدرسهی عادی است. خیلی وقتها معلمها به دانشآموزان کمکار میگویند که در صورت ادامهی کمکاریها فرقی با بچههای مدرسهی کناری نخواهند داشت.
اینطوری میشود که معلم فارغالتحصیل برای دانشآموز تیزهوش تنها کسی میشود که میتواند او را از درگیریهای ذهنی و بدنی و روانی و ایمانی دوران بلوغ نجات دهد. نه خانواده و نه همهی دیگران غیرتیزهوش؛ کسی نمیتواند درک کند که آنان چه حالی دارند. نکتهی جالب این است که این دو پدیده یکدیگر را تقویت میکنند. هرچه معلم ابرمردتر میشود و تأثیرش بر دانشآموز بیشتر میشود دیگران حقیرتر میشوند و برعکس. بزرگی این رابطه برای معلم غیرقابل تصور است. به یکباره برای دانشآموز به فرشتهی نجات و دانای کل تبدیل میشود. حرکات و گفتههای معلم بیشتر از چیزی که تصور میکند برای دانشآموز مهم میشود.
این تأثیرها باعث ایجاد علاقه میشود. دانشآموز احساس میکند که به این رابطه نیاز دارد و معلم هم از این رابطه لذت میبرد. این علاقه گاهی اوقات به شکلهای افراطی میرسد. یکی از معلمهای فارغالتحصیل باتجربه میگفت که در ابتدای معلمی رابطهی عاطفی شدیدی با بچهها داشته و احساس میکرده که بدون آنها نمیتواند زندگی کند. او میگفت که بعد از ازدواج فهمیده که جای اصلی آن عاطفه در رابطهی زناشویی است و بعد از آن به شکل درست معلمی پی برده است. البته همهی معلمها اینطور فکر نمیکنند. مثلاً یکی از معلمهای متأهل برای بچهها گفته که محبتی که به آنها دارد با محبت زناشویی متفاوت است و حتی بالاتر. گاهی این رابطهها به رابطههای شدید عاطفی میانجامد که خوشبختانه مدتی است که این رابطههای افراطی در مدرسهها شناسایی شده و به معلمهای تازهکار آموزشهایی دربارهی این رابطه داده میشود که منجر به کمتر شدن این رابطهها شده است.
اما دو شکل از بچهبازی هست که خیلی شناخته شده نیست؛ از آن صحبت نمیشود و در مدرسهی حلی و میان مدرسههای غیرانتفاعی پولدار (که اکثراً با اهداف خاص تأسیس شدهاند) به سرعت در حال گسترش است. هدف اصلی من از این نوشتار تحلیل این دو شکل بچهبازی است:
1) رابطهی مرید و مرادی که در آن معلم خود را مسئول اصلی شکلدهی افکار دانشآموزان میداند.
2) رابطهی بیمارگونه و پراکندهی جنسی معلم-دانشآموز که در گفتمانها و شوخیهای مبتذل، رابطههای بدنی به ظاهر ساده و… نمود پیدا میکند که به یک انحراف یا دگرباشی جنسی میانجامد.
البته این دو شکل مرزهای شفافی ندارند و خیلی وقتها اتفاقی که میافتد مخلوطی از این دو است. ابتدا به طور خلاصه این دو رابطه را ایضاح میکنم.
1) مرید و مرادی
معلمها به دلیلهایی که پیشتر عنوان شد تسلط زیادی روی بچهها دارند و به دلایل مختلفی مثل لذت بازتولید خود در نسل آینده، توهم قدرت و گاهی وظیفهی دینی و خود را در امتداد «اِنی بعثتُ معلماً» دیدن افکار و عقاید خود را به بچهها غالب میکنند. گاهی آنها فکر میکنند که میزان این تأثیر روی بچهها به خاطر قدرت آنها و بدیع بودن عقاید و معرفتهایشان است. در صورتی که این کار هیچ نیازی به این ملزمات ندارند. برای همین است که این معلمها در دنیای خارج از مدرسه چیز خاصی نیستند. عقایدشان توسط هیچ کسی به جز شاگردانشان جدی گرفته نمیشود و خیلی از افکارشان حتی برای همسن و سالانشان مسخره و ابتدایی است. مدرسه برای آنان تنها جایی است که حرفهایشان خریدار دارد و البته هیچوقت نمیتوانند محل پیامبریشان را ترک کنند.
این قضیه در مدرسه پذیرفته شده است. هر معلمی بچههایی دارد که بیشتر از بقیه تحت تأثیر او هستند. اصطلاح «بچههای آقای فلانی» عبارت جاافتادهای است و تقریباً هر معلمی برای خودش بچههایی دارد. بعضی وقتها هم اتفاق افتاده است که معلمها بر سر تصاحب دانشآموزان کارشان به رقابت یا حتی مشاجره کشیده شده باشد. و البته در مدرسه موجودی به نام مشاور وجود دارد که در این مواقع تصمیم میگیرد حق با کدام معلم است. برای همین ممکن است معلمی حق تدریس در پایهای خاص را نداشته باشد. [هر پایه یک مشاور دارد] هیچ نهاد بالاتری برای نظارت بر این محتوی علمی- فلسفی- دینی که این معلمها برای بچههایشان تدارک دیدهاند وجود ندارد. بنابراین به شانس بچهها ربط دارد که در کدام پایه باشند یا دور و بر کدام معلم چرخیده باشند. البته این تأثیرها در همهی مدارس اینقدر بیقاعده نیست. در برخی از مدارس غیرانتفاعی برنامههای منسجمی وجود دارد که دانشآموز خروجی از مدرسه گرایش دینی، سیاسی و… دقیقاً مشخصی داشته باشد.
معلمی برای ورود به کلاس ریاضی شرط 10 کیلومتر دویدن میگذارد و دانشآموزان کلاس فوق برنامهاش را به اردوهای سخت میبرد و ریاضت میدهد. چرا که احساس میکند همراه ریاضی یاد گرفتن باید به بدن هم ریاضت داد و سختی کشید. معلمی در مخالفت با یک کلاس عنوان میکند که این کلاس بچههای سوم راهنمایی را به فکر کردن میاندازد و من صلاح نمیدانم که این بچهها الآن به فکر کردن بیفتند. هنوز برایشان زود است. هر وقت صلاح بود خودم اقدام میکنم. مشاوری میگوید صلاح نمیبیند هیچ کلاس با نام اصلی یا فرعی فلسفه برای بچههایاش برگزار شود. و یکی از معلمهای متأهل و باسابقهی حلی و مدرسههای غیرانتفاعی دیگر میگفت که هیچ چیزی در دنیا به اندازهی دانشآموز سال اول راهنمایی حلی لذتبخش نیست. چرا که مادهی خامی است که هر جوری بخواهی میتوانی درش بیاوری. و این اتفاقی است که در این مدارس میافتد. [در برخی مدارس با هدفهای مذهبی و سیاسی و در برخی دیگر بیقاعده و متناسب با عقیدهی معلمها] و با تمامی نظریههای نوین آموزشی در تناقض است.
فقط کافی است که معلم باشی. هر بازی و برنامهای که خواستی پیاده میکنی و تا وقتی که صدایاش در نیامده باشد کسی کاری به کارت ندارد. و معلم شدن برای یک فارغالتحصیل هیچ شرط خاصی ندارد. آموزشی هم برای معلمهای تازهکار وجود ندارد. فکر نمیکنم در هیچ مدرسهای در دنیا [و حتی مدرسههای دولتی ایران] معلمها اینچنین آزادی عملی در کار و راحتی در استخدام داشته باشند.
بچهبازی: قسمت اول
بچهبازی شکلهای گوناگونی دارد و مثل همهی رابطههایی که دو طرفاش انسان است بسیار پیچیده است. تحلیل دقیق آن در یک چارچوب مشخص و موشکافی انواع آن در حوصلهی جایی مثل وبلاگ نیست. برای همین حرکت من در این نوشتار پراکنده است. قصد ندارم از نقطهی مشخصی شروع کنم و قضیه را در یک نظام دقیق بررسی کنم. چرا که این کار در چند هزار کلمه غیرممکن است. و به وقت و منابع بیشتری نیاز دارد. من اینجا از گوشهای به گوشهی دیگر میروم و البته سعی میکنم که این حرکت کاملاً بینظم نباشد. باز هم خواهش میکنم که اگر میخواهید در بحث شرکت کنید این کار را بدون نام انجام ندهید و لطفاً دربارهی موضوع بنویسید. بهتر است نظرهای کلی دربارهی بچهبازی در پایان این سری نوشته مطرح شود و در هر قسمت دربارهی همان قسمت بحث شود.
از جوان 18 سالهای شروع میکنیم که از دبیرستان علامهحلی فارغالتحصیل شده و سال اول دانشگاه است و در مدرسهی راهنمایی علامهحلی شروع به کاری میکند معلمی میگویند. اولین شکل بچهبازی همینجا آغاز میشود. پسرهای دوازده ساله اسباببازیهای جالبی هستند. واکنشهای بچهها برای معلم [اجازه بدهید او را معلم بخوانیم.] جالب است. فرض کنید شما یک روبات خیلی هوشمند دارید که در برابر همهی کارهای شما واکنش نشان میدهد؛ واکنشهایی که برایتان غیر قابل پیشبینی است. طبیعتاً سر و کله زدن با این روبات برایتان لذتبخش است. و هیچ روباتی هوشمندتر از بچهی دوازده ساله نیست. اولین چیزی که توجه این معلم تازهکار را جلب میکند همین واکنشهاست. برای همین هم همهی معلمها انبار بسیار پرباری از واکنشهای بچهها دارند: حاضرجوابیها، شوخیها، جوابها و سوالهای هوشمندانه، حماقتها، مشکلات و خطاهایی که از بچهها سر زده و معلم با دقت و وسواس خاصی همه را جمعآوری میکند. زنگ تفریح هم زمان خوبی برای مبادله کردن این خاطرات است. معلمها با لذت وصفناپذیری این خاطرهها را برای هم تعریف میکنند و انبارهای خودشان را غنیتر میکنند.
معلم فارغالتحصیلی را ندیدهام که این واکنشها برایاش لذتبخش نباشد. این مسئله وقتی جدیتر میشود که معلم در این بازی فقط یک ناظر نباشد. معلم جوان که لذت جدیدی پیدا کرده است مشغول بازی کردن با قدرت فهم بچهها میشود. این بچهها که تیزهوش خوانده میشوند و برخیشان ضریب هوشی بالایی دارند و برخی مثل خوره درس میخوانند و تکلیفهای معلمشان را با هر بدبختی انجام میدهند و تا مسئلهای را نفهمند بیخیال نمیشوند ابزارهای مناسبی برای این کار هستند. شاید این رابطه در جاهای دیگری هم اتفاق بیافتد: تاکسی، خانواده و… ولی فرق مهماش در این است که اینجا بیست و چهار جفت چشم به یک نفر خیره میشوند تا از او چیز یاد بگیرند و تقریباً همهی حرفها و حرکتهای معلمشان را ضبط میکنند و دربارهاش فکر میکنند. [معلم فارغالتحصیل برای بچهها نوعی ابرمرد به حساب میآید. دربارهی این موضع بعداً توضیح میدهم.] برای همین این کار برای معلم بسیار ساده است و نیاز به مهارت خاصی ندارد. اینگونه میشود که معلم به بچههای سوم راهنمایی انتگرال نامعین درس میدهد و با بچهی اول راهنمایی دربارهی تئوری نسبیت انشتین صحبت میکند و برای دوستاناش تعریف میکند که فلان دانشآموز الگورتیمی را نوشت که دانشجویان سال دوم نمیتوانند.
این شکل از سکسوالیته بیهدف است، [انواع هدفمند را بعداً بررسی میکنم] توجه خاصی به بدن دانشآموز ندارد و بیشتر از هر چیز دیگری بر پایهی لذت معلم شکل میگیرد. (و البته شدت و ضعف دارد) لذت تازه کشف شده برای معلم بسیار جالب است و معلم به شدت به این رابطه وابسته میشود. طوری که اگر چند وقت معلمی نکند دلاش برای سروکله زدن با بچهها تنگ میشود و احتمالاً بعد از مدتی نمیتواند بر این وسوسه غلبه کند و معلمی را از سر میگیرد. بسیار هستند معلمانی که درس دادن را رها کردهاند و حتی گفتهاند که دیگر این کار را نخواهند کرد و دوباره مشغول شدهاند. یا برای خودشان مهلت تعیین کردهاند که تا فلان وقت بیشتر معلمی نمیکنند و بعد از آن به کار و زندگی اصلی خودشان میپردازند و بارها این مدت را تمدید کردهاند. یا معلمی که وقتی فهمید یک سال است معلمی نمیکنم با تعجب زیادی پرسید چهطوری؟ مگر ممکن است؟ چگونه تحمل میکنی؟ این وابستگی خیلی مهم است و چیزهای زیادی را روشن میکند. اگر بگویم معلمی [فارغالتحصیل حلی] که مدتی معلمی نکرده است حال و روزی شبیه کسی دارد که رابطهی جنسی منظم داشته و مدتی است که این رابطه قطع شده است احتمالاً شما من را به تفسیر به رأی محکوم میکنید و من هم فعلاً اینچنین سنگین حکم نمیکنم. ولی اگر کسی حوصله داشته باشد و قسمتهای بعدی را بخواند شاید به گزارههای مشابهی برسد.
اینجا مسئلهی دیگری هم وجود دارد. اکثر اوقات کادر اداری مدرسه از این وابستگی [اعتیاد] معلمهای جوان آگاهاند و میدانند که معلم در هر صورت به کارش ادامه میدهد. برای همین خیلی وقتها این معلمان جوان از لحاظ مالی، فکری و غیره از سوی مسئولان مدرسه به بیگاری گرفته میشوند؛ مسئولان بلندپایهتر افکار و ایدهها و عقایدشان را به زیردستیها تحمیل میکنند و تقریباً مطمئن هستند که این معلمها در هر شرایطی به کارشان ادامه خواهند داد. نیروی کار مطیع و کمخرج و پرکار. البته از آنجایی که این قضیه ربطی به بحث ما ندارد بیشتر دربارهاش صحبت نمیکنم.
نمود مهم این شکل بچهبازی در کارهای خارج از سیلابس درسی مصوب است. معلم که احساس میکند سیلابس درسی، که موظف به درس دادناش است، کارایی لازم را ندارد قسمتی از زمان کلاس را به کارهای دیگر اختصاص میدهد. این کارها که مدرسه تقریباً نظارت خاصی رویاش ندارد میتواند درس اضافه یا چیزهای عجیب و غریبی باشد که هیچ ربطی به درس ندارد. مثلاً معلم کارگاه در پانزده دقیقهی پایانی کلاس دربارهی اصل عدم قطعیت در مکانیک کوانتومی صحبت میکند. یا معلم کامپیوتر برای بچهها معما طراحی میکند یا معلم فیزیک به جای درس دادن نیروی ارشمیدس برای بچهها از سیاهچالهها میگوید یا خیلی کارهای عجیب دیگر. معلمی را میشناسم که در شصت دقیقه وقت کلاس نمیتوانست نیمساعت را هم به درس اصلی اختصاص بدهد و میگفت بعضی وقتها بیشتر از پانزده دقیقه درس نمیدهد: او اعتقاد داشت کارهای جانبی که سر کلاس انجام میدهد از درس رسمی مهمتر است. البته تأثیر این رابطه در سیلابسهای رسمی مدرسه هم مشهود است. و این تأثیر در سیلابسهای مصوب مضرترین تأثیر ممکن است. چرا که به یک معلم و چند دقیقه وقت کلاس محدود نمیشود و گاهی سالها و دورهها ادامه پیدا میکند. به هر حال این سیلابسها توسط معلمها نوشته میشود [که به جز تسلط علمی بر موضوعْ آموزش خاصی دربارهی روشهای آموزش ندیدهاند] و خیلی وقتها چیزهای عجیبی در این سیلابسها پیدا میشود که حاصل کنجکاوی چند معلم بوده است. به راحتی میتوان ریشههای بازی با قدرت فهم دانشآموز را در بسیاری از این سیلابسها دید. شکلهای دیگر این سکسوالیته را در جاهای دیگر مثل اردوها هم میتوان دید. مثلاً یک سال در اردوی شهرکرد و هنگام بازدید از تونل آبی کوهرنگ به بچههای اول راهنمایی گفته شد که چیزی که از تونل پایین میآید شیر است. تعدادی از بچهها هم به خاطر رنگ سفید این آبِ کفآلود گول خوردند و تا زمان رسیدن به بالای تونل قضیه را نفهمیدند. این قضیه شاید برای بچهها یک شوخی ساده بود و دوستانی که در این اردو بودهاند آن را فاقد اهمیت بدانند: فقط یک شوخی ساده. ولی معلمها از این کار خیلی لذت بردند: یک بازی بزرگ روی ذهن بچهها. دو سال بعد در اردوی مشابهی همین کار انجام شد. و این بار قبل از رسیدن به پای کوه برای بچهها کلی دلایل شیمیایی و زیستشناختی و فیزیکی آورده شد تا باور کنند که چگونه آنزیمهای طبیعی در دل کوه شیر تولید میکنند و طبیعتاً بچههای دوازده ساله گول خوردند و این معلمها بودند که با لذت زیادی این خاطره را برای دیگران تعریف کردند: یک موفقیتِ دیگر. آنها بازی را برده بودند.
این سکسوالیته در شکلهای افراطی خود معلم را تبدیل میکند به یک کلکسیونر. کسی که با دقت نوشتهها و پاسخنامههای امتحانهای عجیب و غریب و فیلمها و تحقیقها و نامهها و در کل همهی واکنشهای بچهها را جمعآوری میکند و از دیدن مجددش هم لذت میبرد. این معلمها خصوصیات اخلاقی و فکری بچهها را در پوشههای مختلف جمع میکنند و عاشق کشف زوایای پنهان ذهن بچهها هستند: فلان بچه از ارتفاع میترسد و آن یکی حسود است و فلانی و بهمانی باهم قهر کردهاند و آن یکی عاشق سریال لاست است و این یکی از ریاضی بدش میآید و فلان دانشآموز با پدرش مشکل دارد و… این اطلاعات بعضی وقتها گرانبهاترین داراییهایی این معلم [افراطی] میشوند.
به هر حال این لذت اجتنابناپذیر است و شاید به قول دوستان نمکِ معلمی باشد. ولی وقتی معلمی از آن آگاهی نداشته باشد، به شدت درگیر و معتاد این رابطه شود و زندگی خودش را بدون وجود این رابطه کسلکننده و بیروح بداند ماجرا مهمتر از نمکِ معلمی میشود. [معلمی میگفت از ساعتی که مدرسه تعطیل میشود لحظهشماری میکند که دوباره صبح شود و بتواند با بچهها سروکله بزند. جدا از این شکلهای افراطی خیلی از معلمها واقعاً نمیتوانند بیشتر از چند ماه مدرسه نروند. و البته اکثراً خودشان را گول میزنند و دلایل دیگری برای ادامهی معلمی خودشان میآورند.] این موقع است که کلاس درس بیشتر از آنکه محل آموزش باشد تبدیل به جایی میشود برای ارضای معلمها. و این یعنی که در کشور ما بچههای تیزهوش جدا میشوند و بهجای دیدن آموزشهای تخصصی تبدیل به اسباببازی و ابزار سکسوالیتهی همنوعان چند سال بزرگترشان میشوند و این چرخه تا ابد ادامه پیدا میکند. [دربارهی نحوهی بازتولید این رابطه در نسلهای بعدی توضیح خواهم داد.]
این شکل از بچهبازی، برخلاف شکلهای دیگری مثل رابطههای عاطفی و جسمی و شکلدهیهای ذهنی هدفمند [که در ادامه دربارهشان صحبت میکنم] به چالش کشیده نمیشود. در مدرسهها آگاهیهای محدودی از شکلهای دیگر بچهبازی وجود دارد و دربارهاش بحث میشود. ولی این شکل همیشه مغفول مانده و این فراموشی باعث شده که حتی در نظر خیلی از معلمها هیچ قبحی نداشته باشد.
و البته ماجرا در شکلهای دیگرش خطرناکتر و هیجانانگیزتر خواهد شد…
بچهبازی: مقدمه
نوشتن دربارهی این موضوع واکنشهای متفاوتی داشت: که خواندناش برای بچهها مناسب نیست. که حرمتها شکسته میشود و مردم بد برداشت میکنند و پیشنهاد شد که نظرها بسته شود و غیره. و البته من کار خودم را ادامه میدهم.
من میخواهم موشکافانه توضیح بدهم که وقتی معلمی دست گردن دانشآموز میاندازد و برایاش حرف میزند یا نمیزند دقیقاً چه اتفاقی میافتد. تمام سعیام را میکنم که این رابطهی تقریباً پیچیده را به چالش بکشم و زوایای پنهاناش را آشکار کنم. اصلاً فکر نمیکنم خواندن اینها برای بچههایی که اکثراً درگیر این رابطه هستند بد باشد. ما انسانهای ریاکاری هستیم. ما صبح تا عصر و گاهی عصر تا شب و حتی گاهی شب تا صبح مشغول کاری هستیم و بعد دوست نداریم دربارهاش صحبت شود. چیزهایی به عنوان ادب و حیا و حرمتها را ساختهایم برای جلوگیری از به گفتوگو کشیده شدن کارهایمان. شاید احساس میکنیم وقتی دربارهی کارهایمان صحبت نشود بد نیستند.
جالب است که یک بچه را که در این رابطه به عنوان یک طرفِ درگیر (اگر نخواهیم بگوییم طرفِ مغلوب) است از دانستن چون و چرای این رابطه منع کنیم. [و کماکان رابطه را ادامه دهیم.] من نافی ادب نیستم. و در این نوشتار هم تمام سعیام را میکنم که بیادبی نکنم. [هرچند گاهی اوقات خیلی سخت است!] ولی فکر میکنم نوشتن و تحلیل این رابطه بیادبی نیست. ادب بیشتر به کنترل اعمال انسان ربط دارد تا نوشتن دربارهی آنها.
اما چرا مینویسم؟ من، هم به عنوان دانشآموز و هم به عنوان معلم، در دو طرف این رابطه درگیر بودهام. و حس میکنم که این رابطه آنطور که باید تحلیل نشده است. در این رابطهی پیچیده بدنها و ذهنها درگیر هستند. مطمئناً تحلیل این رابطه بدون در نظر گرفتن بدنها یا ذهنها تحلیل کاملی نخواهد بود و همهی سعی من همین است که بتوانم بدنها و ذهنها و رابطهی بین آنها را با دقت بیشتری نگاه کنم. من فکر میکنم، و سعی میکنم روشن کنم، که بچهها در این رابطه به شدت آسیب میبینند. و البته منظورم از آسیب بیشتر مطابق با چیزی است که فیلسوفان اگزیستانسیالیست، مثل سارتر، هیدگر، دواین هوبنر و غیره تعریف میکنند؛ نه عقدههای جنسیتی آنطور که فروید میگوید.
در این پرسشِ مجدد از بچهبازی از آرا و بیشتر از آن از نحوهی نگاه کردن کسانی مثل فوکو و نیچه و همچنین از مشورت مستقیم و غیرمستقیم روانپزشکان و مشاوران امور مربوط به نوجوانان و معلمان پرسابقه و لیست بلندبالای خاطرات و شنیدههایام استفاده میکنم و البته تمام سعیام را میکنم که خاطرات را به شکلی روایت کنم که کسی از لابهلای خاطرات شناخته نشود. به علت این شکلِ روایت از خاطرهها و چیزهای دیگر دوست دارم اگر کسی وارد بحث میشود به جای مناقشه در مثالها به اصل مطلب توجه کند. شاید شما فکر کنید که خاطرهای را جعل یا تحریف کردهام و البته من هیچ مدرک مستندی از این خاطرهها ندارم. البته اگر حافظهام دچار مشکل نشده باشد یا راویان دستِ اول دربارهی خودشان دروغ نگفته باشند تمامشان حقیقت دارند.
موضوع دیگری که دوست دارم دربارهاش بنویسم این پرسش است: آیا یک یا چند هژمونی یا باور نسبتاً همهگیر یا اخلاق مشترک بین فارغالتحصیلان مدرسهی علامهحلی – مدرسهای که منبع اصلی من برای نوشتن است – و کلیتر از آن در بچههایی که با شیوهای تقریباً یکسان با این مدرسه در مدرسههای غیرانتفاعی دیگر آموزش میبینند وجود دارد یا نه؟ و اینکه فکر میکنم گفتمانهای زیادی در مدرسهها [مدرسههایی که ذکر شد] دربارهی این شکل از سکسوالیته وجود دارد که به شکلی هدفمند اصل ماجرا را پنهان میکند و به بازتولید آن در نسلهای بعدی میانجامد.
و از همهی کسانی که اینجا را میخوانند صمیمانه درخواست دارم با شرکت در این بحث به روشنتر شدن موضوع کمک کنند.
سکسوالیته، نوشتن و بچهبازی
یونانیها (در دورهی اوج فلسفه) انسانهای رُک، صریح، بیپروا و صادقی بودند. آنان خیلی راحت و بدون رودربایستی یا ریا سخن میگفتند. یکی از مصداقهای این رُک بودن یونانی را در رسالهی زیبا و ادیبانهی میهمانی افلاطون [مجموعه آثار افلاطون، ترجمهی لطفی، جلد 1] میتوان دید. در این رساله جمعی از دوستان در شبنشینی خود دربارهی اروس، خدای عشق، سخن میگویند. قبل از صحبتهای سقراط (در اواخر میهمانی) که دربارهی حقیقتطلبی و نیازمندی اروس است، مسیر صحبت دربارهی چیزی است که شاید بتوان به آن سکسوالیته گفت.
البته سکسوالیته اصطلاح جدیدی است و این تلقی که دوستان سقراط دربارهی سکسوالیته (آنطوری که ما امروز میفهمیم) گفتوگو میکنند سادهلوحی است. ولی از آنجایی که عشقی که سقراط از آن صحبت میکند با عشقی که قبل از او در میهمانی مطرح میشود متفاوت است این کلمه را برایش جعل کردهام. سقراط در اواخر گفتوگو دربارهی ماجرای اسطورهایِ به دنیا آمدن اروس صحبت میکند و اینکه عشق زادهی الههی نیازمندی و خدای جستوجو در روز تولد الههی زیبایی است و برای همین همیشه نیازمند است و در جستوجوی زیبایی. اما قبل از این صحبتها دربارهی عشقِ دیگری صحبت میشود که شاید بتوان آن را سکسوالیته ترجمه کرد.
دوستان سقراط در ابتدای گفتوگو دربارهی دو نوع عشق (سکسوالیته) صحبت میکنند. عشق جسمانی و عشق روحانی. عشق جسمانی رابطه با زن است. لذت بردن از زیبایی زن و به دنیا آوردن بچه. عشق روحانی رابطه با نوجوانان است. در این رابطه مخاطب به جای بدن، ذهن و فکر نوجوان است و چیزی که تولید میشود افکار جدید است. حاضران در شبنشینی همه اذعان دارند که این عشق روحانی والاتر از عشق جسمانی است. [بد نیست به این اشاره شود که در آن زمان زنان جزو انسانهای صاحب اندیشه و اندیشنده به حساب نمیآمدند. و منظورشان از نوجوانان هم فقط پسربچهها است.] آنان برای سکسوالیته سه شأن قائل میشوند: لذت بردن و تولید کردن و تأثیر گذاشتن. و به همین خاطر این دو سکوالیته را دو جنبه از یک چیز میدانند. که دومی شریفتر از اولی است. و مثلاً بحث میکنند که بچه باید ریش درآورده باشد (به سن بلوغ رسیده باشد) تا شائبهی لذت جسمانی در میان نباشد. و البته رُک بودنشان باعث میشود که بعدش بگویند اگر بچهای باشد که هم ذهن آمادهای داشته باشد و هم بدن زیبایی خیلی بهتر است. در انتهای صحبت هم آلکبیادس در مستی خاطرهای از سقراط تعریف میکند: در هنگام جوانی و زیبایی یک شب را در کنار سقراط تا صبح میخوابد، به انتظار رابطهی جنسی. سقراط هم تا صبح همانند یک پدر کنار او میخوابد و او از اینجا میفهمد که سقراط به جای بدن او در کارِ ذهن اوست. [و سقراط را تحسین میکند.]
بچهبازی در یونانِ آن روزها امر متداول و به گواهی تاریخ خیلی وقتها هم با رابطهی جسمانی همراه بوده است. چنانچه در همین رساله از پدر و مادرهایی که مانع ارتباط بچههایشان با آدم بزرگها میشدند شکایت میشود و به این مسئله اشاره میشود که در کشورهایی مثل ایران این رابطه مذموم است؛ در حالی که بهترین نوع رابطه است. نکتهی جالب این است که در این رساله خیلی حرفی از وظیفهی انسانی و تربیت نسل آینده و مفید بودن و مانند اینها زده نمیشوند. البته آنها قبول دارند که این رابطه (بچهبازی) باعث انتقال مفاهیم از نسلی به نسل دیگر میشود. (تقریباً اصلیترین راه انتقال مفاهیم در آن زمان) و کار مفیدی است. ولی لذت و تولید را (که امر مشترک تمام سکسوالیتهها است) هدف اصلی میدانند.
در این رساله نوع سومی از سکسوالیته هم مطرح میشود: رابطه با جامعه. در این رابطه هم مانند دوتای قبلی [زن و بچه] هم لذت وجود دارد و هم تولید و تأثیر. یک انسان میتواند با فکر و ایدهی جدید روی جامعه تأثیر بگذارد و مسیر حرکت آن را اصلاح کند و علاوه بر تولید محتوای اجتماعی جدید لذت هم ببرد. این رابطه همجنس دو رابطهی قبلی و شریفتر از آنها است. اینجا هم انسان در ارتباط با جامعه و تأثیر گذاشتن روی آن لذت میبرد.
شاید اگر سکسوالیته [یا عشق یا هر اسم دیگری، اسمها بازی نمیکنند!] را چیزی بدانیم که تولید میکند، تأثیر میگذارد و لذتبخش است چیزهای دیگری را هم بتوانیم به این لیست اضافه کنیم: نوشتن، نقاشی کردن، فیلم ساختن و…
رابطه با جامعه کار مشکلی است. نیاز به قدرت فکری زیادی دارد و کار هر کسی نیست. مخصوصاً در ایران، که جدا از همهی مشکلات، سانسور و تفتیش عقاید هم در کار است. در کشور ما رابطه با زن هم وضع بهتری ندارد. غیر از ازدواج [دائم!] تقبیح شده است و ازدواج هم گران است. (هم مالی، هم مسئولیتی و هم معنوی) و در این میان چیزی که ارزان است و نیاز به قدرت ویژهای هم ندارد بچهبازی است.
این نوشته مقدمهای است بر نوشتار مفصلی دربارهی بچهبازی در مدرسههای ایران.
زنده: تهران، میدان آزادی
یعنی میشه امسال سال آخری باشه که این مردک داره شر و ور میبافه؟
مهاجرت/فرار مغزها
هر انسانی در جهانی است. هیچ انسانی بدون جهان داشتن امکان هستی ندارد. منظورم از جهانْ دنیا نیست. جهان یعنی مجموعهی زبان، فرهنگ، ارزشها، اصطلاحها، شعرها، فکرها، افسانهها، رسمها و تمام چیزهایی که پیرامون انسان را فراگرفتهاند. انسان خارج از این جهان انسان نیست. تمام فعالیتهای انسان در جهان انجام میشود. برای همین است که هیدگر انسان را دازاین (هستی در اینجا/آنجا) میخواند. این جهانها هم به سادگی ایجاد نمیشوند. حاصل سالها زندگی هستند. هیدگر معتقد است که هر جهانی از پاسخی که مردم آن به پرسش از هستی میدهند شکل میگیرد. اینجا محلِ این بحث نیست. به هر حال، این جهانها، به هر طریقی که ایجاد میشوند، تفاهم انسانی را ممکن میکنند.
هر انسانی در جهانی بزرگ میشود، به بلوغ میرسد، و بعد از آن است که میتواند جهاناش را ببیند، آن را نقد کند، و شاید ترکاش گوید. این جهانها البته صلب نیستند. تغییر میکنند، تأثیر میگیرند، گسترش پیدا میکنند ولی مبادیای (آغازگاههایی) دارند که ثابت است. یعنی چیزهایی که یک جهان با آنها شکل گرفته است. که به قول هیدگر، پاسخِ پرسش از هستی است. [به نظر هیدگر نقش هستی در این میان انفعالی نیست. هستی انسان را فرامیخواند.]
به لطف تکنولوژی و گسترش ارتباطاتْ جهانی شکل گرفته است که دهکدهی جهانی خوانده میشود. دهکدهی جهانی یک جهان است که شمار ساکناناش روز به روز زیادتر میشوند. این جهانْ یک جهان میانمایه است و مردمانش هم. وقتی میخواهیم مبادی و فرهنگ و… این جهان را لیست کنیم، این لیست به زحمت به چند صفحه میرسد. مردم این جهان -که اکثراً از جهانهای دیگر به این جهان مهاجرت کردهاند- میانمایه هستند. همه چیز در این جهان تعریف یک خطی دارند. مثلاً وقتی در ارکات یا فیسبوک در کنار نام و رشتهی دانشگاهی و گرایش سیاسی و دین و میزان پایبندی به دین و این چیزها را تیک بزنند، تمام دایرهی وجودی خود را آشکار کردهاند. شاید برای تعریف لیبرال در فرهنگ انگلیسی مجبور باشی که کتابها بنویسی. چرا که حاصل کار نسلها نویسنده و شاعر و فیلسوف و رزمنده و رهبر و غیره است. ولی تعریف این واژه در دهکدهی جهانی یک خط بیشتر نمیشود. و برای همین هم تمام انسانهای لیبرال این دهکده دقیقاً مثل هم هستند. و انسانهای فمینیست این دهکده (مثلاً در مقایسه با جنبش فمینسیم در جهان بزرگ فرانسوی) همه یک جور هستند. و این همان گلهی انسانهای میانمایه است که نیچه از آن انتقاد میکرد.
برای همین است که این جهان نه گوته دارد، نه شکسپیر، نه حافظ، نه هومر، نه تولستوی و همینگوی. ارزش والای این جهان تکنولوژی است. هنر و روابط انسانی هم در سایهی تکنولوژی شکل میگیرند. مردم این دهکده هم با شهوت سیریناپذیری به دنبال این قطار پرشتاب در حرکتاند. و گیگابایتها و مگاپیکسلها و مگاهرتزها و نانومترها و کیلومتربرساعتها هستند که این مردم را به کار کردن و پول خرج کردن وامیدارند. اینجا باید متذکر بشوم که دهکدهی جهانی با مدرنیته متفاوت است. مدرنیته صاحب نویسنده و هنرمند و فرهنگ است. نیچه انسانهای مدرن را میانمایه میخواند و نمیدانم اگر انسانهای این دهکده را میدید به چه نامی میخواندشان.
دهکدهی جهانی مختص یک مکان جغرافیایی نیست. چرا که اصلاً شاهکلیدش ارتباطات است. برای همین است که خیلی از کودکانی که در فرانسه و امریکای لاتین و اسپانیا و ایران و چین و… بزرگ میشوند به جای جهان زادگاهشان در این جهان جدید رشد میکنند. بچههایی که هری پاتر میخوانند و لاست میبینند و رزیدنت اویل بازی میکنند و جیمز بلونت گوش میدهند نه ایرانی هستند، نه امریکایی، نه هندی. همه ساکنان این دهکدهی جهانی هستند.
چینیهایی که به امریکا مهاجرت میکنند، امریکایی نمیشوند. (منظورم از امریکایی شدن زندگی در جهان امریکایی است.) چرا که شناختن یک جهان جدید کار سختی است؛ چه برسد به وارد شدن به آن. نشدنی نیست؛ ولی جاذبه و قدرت دهکدهی جهانی آنقدر زیاد است که الجزایریهایی که به فرانسه مهاجرت میکنند به جای فرانسوی شدن وارد این دهکده میشوند. چرا که نوجوانان فرانسوی هم دیگر خیلی فرانسوی نیستند. برای همین است که میبینیم بیشتر ایرانیهایی که به اروپا و امریکا میروند هم همینطور میشوند. و تفاوت ایرانیهای مهاجر با هندیها در قورمهسبزی خوردن و هفتسین ایرانیهاست و گیاهخوار بودن هندیها. هیچکدام چیز بیشتری را همراه خودشان نمیبرند. و این قضیه وقتی گستردهتر میشود که نوجونانی مهاجرت کنند که قبل از مهاجرت هم خیلی هندی یا ایرانی نیستند.
از آنجایی که انسان به جز در جهانی نمیتواند فکر کند و انسان باشد جهانی که در آن زندگی میکنیم اهمیت زیادی دارد. و تا آن را نشناسیم حتی نمیتوانیم ترکاش کنیم. و ترک یک جهان و وارد شدن به جهانی دیگر کار آسانی نیست. و البته چیزی که میانمایگی به همراه دارد بیجهانی است؛ نه عوض کردنِ جهان.
من حس میکنم که بار زرتشت و محمد(ص) و علی(ع) و حافظ و سعدی و مولوی و بیدل و ابنسینا و سهرودی و ملاصدرا و هدایت و آلاحمد و الخ روی دوشام سنگینی میکند. حس میکنم که در جهانی بزرگ شدهام که خیلی دوستاش دارم. و فکر میکنم این جهان مهجور مانده. رابطهمان با مبادیمان اگر قطع نشده باشد کمرنگ شده. و برای همین است که جهان ایرانی-اسلامی ما از زایش افتاده است. پویا کردن این جهان نیازمند انسانهای بزرگ زیادی است. و برای همین است که از مهاجرت کردن این انسانها میترسم.
حکومت ایران (تقریباً) همیشه چیز جالبی نبوده است. بزرگان ایران (تقریباً) همیشه از حکومت ضربه خوردهاند. محدود شدهاند، تکفیر شدهاند و یا حتی مثل سهرودی شهید شدهاند. خیلی زمانها قدرت دست آدمهای کوچک و احمق بوده و دلیل اصلیِ مهاجرتِ ایرانیها در سالهای اخیر نیز همین است. مهاجرت ایرانیهایی که ایرانی نیستند و به جز جبر جغرافیایی هیچ نشانهی دیگری از ایرانی بودن ندارند دریغ ندارد. آنها قرار نبوده که کاری برای جهان ما بکنند. ساکنان دهکدهی جهانی در هر جای جهان که زندگی کنند فرقی نمیکند. ولی در ایران نبودن کسانی مثل ابراهیم نبوی و محسن نامجو و نیک آهنگ کوثر و… ضربهی بزرگی برای ایران است. کسانی که ایرانی هستند و ایرانی ماندهاند و دوست دارند در ایران زندگی کنند. و به خاطر مشکلهای سیاسی و… از «در ایران بودن» محروم ماندهاند.
امروز ایرانی خیلی کم پیدا میشود. حتی کمتر از فرانسوی و انگلیسی. و میترسم که جهان ما هم مثل خیلی جهانهای دیگر منقرض شود.